تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت

 

                      به سيّد رضا محمدي عزيزم كه از جان دوست‌ترش دارم.

 طرح الياس علوي

"جهان ترانه‌‌ي تلخي است"

نگاهِ نااميد ِ مرد گفت

وقتي مرگ را كنار بسترش ديده بود

كه آرام و صبور

منتظر نشسته است.

 

"جهان ترانه‌ي كوتاهي است "

لب‌هاي ترك‌خورده‌ي پسري گفت 

كه گلوله‌هاي عاشق زيبائي‌اش را بوسيدند.

- چه زود تمام شد! 

  كاغذپران‌ و آواز و خنديدن

 

"جهان ترانه‌‌ي تاريكي است "

ديوار خراشيده‌يِ‌ اتاقي ‌گفت

كه قرن‌ها

      ميهمان آخرين شب محكومان بود.

- در من مرده‌گان بسياري هنوز نفس مي‌كشند

  نامه مي‌نويسند

  از ترس مي‌لرزند.

 

جهان ترانه‌ي دوري است

پاهاي بي‌تاب ِ جگرخوني گفت  

كه مي‌خواست از مرز بگذرد...

 جهان ترانه‌ي تلخي است.

۱۶ مي‌۲۰۰۸ -  آدليد

 


(لطفا اين مطلب را بخوانيد و  نظر بدهيد)

   خط سوم منتشر شد. اين خبري بود كه ماهها منتظرش بودم. و يك ماه ديگر نيز بايد صبر مي‌كردم تا بتوانم لمسش كنم. ورق بزنم، طرح‌هايش را ببينم و بخوانمش. بالاخره انتظار به سر رسيد. همان شب اول بيشتر مجله را خواندم و به قول معروف دلي از عزا در آوردم. اما در پايان آن جشن يكنفره، احساس تلخي با من بود. مي‌خواهم آن را به شما نيز قسمت كنم.

 

    خط سوم، نام مجله‌اي است كه به همت چند شاعر و نويسنده  در موسسه درّدري منتشر مي‌شود. مجله‌اي كه به باور بسياري، در تاريخ كشور ما به وزانت و فخامت آن نمي‌توان يافت. بزرگترين نويسندگان و شاعران در آن مي‌نويسند. و چيزي كه عجيب و شگفت است اينكه تنها حلقه‌اي است كه معيارش قوميت و مذهب و منطقه‌گرايي نيست ( و اين در تاريخ پرافتخارما يك بدعت آشكار است).

 

    اما چيزي كه كام مرا تلخ كرد و عزايم را به عزا بدل كرد اين بود كه چرا چنين گل زيبايي هر بهار شكوفه نمي‌دهد؟ چرا اين اسب‌هاي پرشور هر صبح شيهه نمي‌كشند؟ مگر نه اينكه در آشوب‌بازار فرهنگي و هنري ما جاي چنين گنجينه‌اي خالي است؟ مگر نه اينكه جوانان تشنه‌ي آموختن ما، به جاي خواندن داستان‌هاي مجلات بازاري پايتخت، مي‌بايد داستان‌هاي عميق " محمد حسين محمدي" و " آصف سلطان زاده" را بخوانند. دختران  به جاي شعرهاي كوچه‌بازاري هندي، شعرهاي " زهرا حسين‌زاده" و " محبوبه ابراهيمي" را زمزمه كنند...

 طرح جلد آخرين شماره مجله خط سوم

    اما باز به اين خيالات خنده‌ام گرفت: من كه باشم كه اينطور تجويز مي‌كنم. اما دوستان، واقعا با همين حركت‌هاست كه كم‌كم پايه‌هاي شكسته ملتي استوار مي‌شود. براي رسيدن به سرمنزلي امن، به روشنايي نيازمنديم. مجله‌ِ خط سوم يكي از اين چراغ‌هاست.

 

     هر كسي بايد به سهم خودش كاري بكند. من از نزديك با اعضاي اين مجله آشنايم و از بعضي دردهايشان باخبرم. يكي از دلايل مهمي كه باعث تاخير چاپ يك ساله و حتي دوساله اين فصلنامه مي‌شود، مشكل مالي آن است. و اين مشكل با فروش مناسب آن در كشورهاي غربي و در داخل كشور و ايران تا حدي برطرف خواهد شد. اما دريغ كه مردم ما حتي قشر  فرهنگي، آنقدر كه براي گرفتن شيرتازه براي صبحانه اهميت مي‌دهند، به گرفتن يك مجله وزين وقعي نمي‌نهند. و نتيجه فقر است، فقر هميشگي، خمودگي و تاريكي... بگذريم.

و حال تو چه فكر مي‌كني؟ چه ايده‌اي داري؟ چه نظري.

 

 نكته مهم۱: دوستاني كه در كشورهاي اروپايي يا امريكا هستند و مايل به دريافت يا اشتراك و يا نمايندگي پخش هستند، لطفا پيام بمانند.

 نكته مهم ۲: دوستاني كه در استراليا هستند، مي‌توانند مجله را از "آقاي قاسمعلي جاويد" در ملورن،" سيدنادر احمدي" و من در آدليد  و " جناب آقاي انگوري" در سيدني و شهرهاي ديگر، دريافت كنند.

                                                

 

       و  آخرين شعر سيدرضا محمدي

 رقابت

 

من و دریا دو رفیقیم ز هم  دور شده

دو به آشفتگی و غربت مجبور شده

 

من و دریا دو از آغاز ازل دیوانه

دو به لای و لجن جامعه مهجور شده

 

او شب و روز به  دشت و دره سر می‌کوبد

مثل اسبی که به ناگاه کرو کور شده

 

جاهلیت به سرآسیمه گی‌اش آورده

دختری تازه  شده  زاده  و در گور شده

 

او زنی عاشق مردی که در آن بالاهاست

اشکش از بس که چکیده است تن شور شده

 

من، اگر شور نه عاشور پر از شور و شرم

که به بد بختی بسیارش مغرور شده

 

مثل دریا پر از آرامی  و  آشوبم و باز

با هزاران لجن و لایم محصور شده

 

می‌‌رسم کوچه به کوچه به تماشا بغلش

فرصتی که به هزار آفت مقدور شده

او به تشریف من سوخته مسرور ولی

من به دیدار چنو یاری مسحور شده

من و دریا دو رقیبیم ز هم دور شده

دو به آشفتگی و غربت مشهور شده

 

مي‌۲۰۰۸- لندن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر         بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 

مطالب اين شماره:

آخرين شعر من

يك بازي تازه ( عكس يادگاري)

داوود سرخوش در استراليا

آخرين غزل سيد رضا محمدي

 

ياد

  

جاده‌ها

چين‌هاي پيشاني زمين‌اند

كه هر روز بيشتر و پيرتر مي‌شوند

اينقدر به اين خط‌هاي طولاني خيره نشو

حتي اگر دوباره درخت‌ها عريان شوند

و برگ‌ها به شاخه‌ها باز گردند

مسافر اين جاده بي‌خبري است.

ياد

ياد

ياد

ياد تو را هر نوروز كنار سفره مي‌مانم

كنار قرآن‌ ساکت و ماهي دلتنگ

ياد تو آواز مي‌خواند

و از سفرهايش به سرزمين‌هاي دور مي‌گويد

يادت شيرين است

فكاهي‌هاي شيرين تعریف می کند

و ما مي‌خنديم

و گريه مي‌كنيم

يادت به شانه‌هايم دست می کشد

و به لحن هميشگي مي‌گويد

                                  " خَير است "

 

-  تنهايم

   بگذار از تو تازه شوم

   بر رج‌هاي پوست تو دست بكشم

 

يادت آرام و مهربان گوش مي‌كند

 - " اما خورشيد پشت دروازه رسيده است

     بايد بروم "

 

هنوز به دانه‌هاي كوچك تسبيح ايمان داري؟

به آيه‌هاي اميد

و فال حافظ

اينقدر به اين خط‌هاي تاريك خيره نشو

مسافر اين جاده بي‌خبري است.

 


  يك بازي تازه :  عكس يادگاري

( اين يك بازي ساده است كه به نظرم جالب مي‌آيد. يك عكس را انتخاب كنيد و درموردش بنويسيد. خاطره آن عكس، اتفاقي كه در آن افتاده و .... دوستان عزيزم صادق دهقان، شهرزاد اكبر، سعيد توكلي، ليلا كردبچه، مرتضي خسروي و علی حبیبی و طاهره ده پایینی را به اين بازي دعوت مي‌كنم)

 

    تازه به ايران آمده بوديم و در يك محله دورافتاده مشهد زندگي مي‌كرديم. يك روز برادرم با شادي بي‌نهايت به خانه آمده بود. او يك دوربين عكاسي قرض كرده بود. سريع آماده شديم و بهترين لباسهايمان را پوشيديم. من شايد 8 يا 9 ساله بودم و او 12 ساله. تنها جايي كه به ذهنمان مي‌رسيد " حرم امام رضا(ع) " بود. كنار حوض روبروي يكديگر ايستاديم و اين لحظه تا ابد جاودانه شد.

سمت راست من/ سمت چپ برادرم نورالله

    يكي از كساني كه در زندگي‌ام بسيار تاثير داشته و من هميشه از كنارش به آرامي گذشته‌ام برادر عزيزم نورالله است. يادم مي‌آيد وقتي در وطن بوديم با هم به  اسب سواري مي‌رفتيم. ما دوستان خوبي بوديم. اولين شيشه‌ها را با هم شكستيم و حتي اولين سيگار را با هم كشيديم. اما زمان، مثل بادي كه برگ‌ها را از شاخه‌ها جدا مي‌كند، ما را از يكديگر دزديد. من به مكتب مي‌رفتم و او روزها كار مي‌كرد و شب‌ها درس مي‌خواند. براي او روزگار نقشه‌هاي بسياري كشيده بود و او مجبور شد بعد از صنف دوازدهم درس را رها كند.

    من سر و كارم با مداد و دفتر و شعر بود و او زندگي‌اش با سيمان و رنگ و ديوار. چند بار به جرم افغاني بودن دستگير و به اردوگاههاي مهاجران فرستاده شد. به هر حال زندگي او مدام در گريز و سختي و مرارت بود.  او تمام توانش را براي آرامش ما مي‌گذاشت. واقعا جوابي براي محبت‌هاي بيشمارش ندارم. به بودنش افتخار مي‌كنم و شادي‌اش را آرزومندم....

  


 داوود سرخوش در استراليا

عكس توسط گروه ميچد گرفته شده است

    نوروز امسال با صداي خواننده نامي، داوود سرخوش براي افغانهاي مقيم استراليا، نوروزي به يادماندني بود. سلسله كنسرتهاي او از  29  مارچ (10 فروردين) در ملبورن آغاز شد و به ترتيب در شهرهاي آدليد، شبرتن، پرث و سيدني ادامه يافت.  

    تور هنري داوود سرخوش در سال 2008‌م از روسيه آغاز شد و او در 21 و 23 مارچ در شهر مسكو برنامه اجرا كرد كه با استقبال بي‌سابقه‌ علاقمندان همراه بود.  سپس براي اولين بار به  استراليا آمد و در پنج شهر بزرگ  اين كشور، كنسرت‌هاي موفقي را در كارنامه هنري خود به جاي گذاشت.

 

 

و آخرين غزل سيد رضا محمدي

 

از كوچه‌ها كه مي‌گذرم با تو نيستم

اي چند عمر همسفرم با تو نيستم

      صبح آمديم شانه به شانه‌ام ولي چه شد

    از هر طرف كه مي‌نگرم با تو نيستم

  بازار را دكان به دكان گريه مي‌كنم

هر چيز تازه‌اي بخرم با تو نيستم

در روزگار دربدري با تو بوده‌ام

از روزگار بد بدرم با تو نيستم

با تو زمین به شادی و غم دلپذبر بود

ای بی تو خاک غم به سرم با تو نیستم

اي زنده‌گاني به تمامي خيال پاک 

   اي تو هميشه در نظرم با تو نيستم

   لعنت به زنده‌گي كه بدون تو بگذرد

    لعنت به من كه مي‌گذرم، با تو نيستم

آپريل ۲۰۰۸- لندن

 

لينك‌:

روزنامه اعتماد / سعدي گلبياني،  نقدي بر مجموعه شعر «من گرگ خیالبافی هستم»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

شادم چون كبوتري كه به سلامت به خانه رسيده باشد

با چند كرم كوچك بر نوك

و بي‌تابي كودكانش براي صرف شام

سال نو مبارك

يك پياله چاي با سيد نادر احمدي

    بار سوم بود كه تلفن زنگ زده بود و من حال جواب دادن نداشتم. اما اين بار سعي كردم از رختخواب بلند شوم. با تنبلي بلند شدم و به ساعت نگاه كردم. 10 كم 12 بجه ظهر بود. تلفن بيچاره هنوز به خودش مي‌پيچد. آن را برداشتم و با خستگي گفتم: الو، كيه؟ صدايي از آن طرف گفت: "منم، آماده باش تا ده دقيقه ديگه مي‌رسم ، چاي سبز و صبحانه مفصل را آماده كن، خداحافظ". اين را گفت و قطع كرد. هنوز  گيج خواب بودم و يك لحظه هوس كردم بروم و دوباره دراز به دراز بيافتم، امّا اين كه استاد بود. به اطرافم نگاه كردم. اتاقي پر از كاغذ و رنگ و مداد و لباس روبرويم مي‌ديدم. آنها هم مثل من هر كدام يك گوشه‌اي خمار افتاده بودند. دست به كار شدم. تنها ده دقيقه وقت داشتم...

                                   سيد نادر احمدي

     سيد نادر احمدي را در مشهد ديده بودم. اولين بار بود كه به جلسه شعر "درّدري" مي‌رفتم و او مجري جلسه بود. آدم شاد و سرزنده‌اي مي‌نمود. تازه كتاب دومش را چاپ كرده بود " گل پيراهن سارا". اما بعد از چند هفته شنيدم كه به به فرنگ رفته است. دوستانش از خوبي‌هايش مي‌گفتند و از شوخ طبعي و فكاهي‌هاي شيرينش و مدام مي‌ناليدند كه چقدر زود ما را فراموش كرد و به آن طرف آب‌ها دلبسته شد. ديگر كمتر شعر و نوشته‌اي  از او در مجله‌ها ديده مي‌شد. خلاصه اين گذشت و بازي تقدير مرا به مهاجرت واداشت و اتفاقا به ولايتي آمدم كه نادر احمدي آنجاست و پس از سالها او را ديدم. ولي او عوض شده بود. آنطور كه انتظار داشتم شاد نبود، نمي‌خنديد و فكاهي شيرينش را هم نشنيدم. دلتنگ و غمگين مي‌نمود.

   

    همان روزهاي اول به خانه‌اش رفتم و با هم در پارك كوچكي قدم زديم. عصر بود و درخت‌ها مي‌لرزيدند. ميان ما سكوت بود. گفتم:" استاد چرا اينقدر گرفته به نظر مي‌رسيد؟ آدم كه نبايد اينجا غمگين باشد. اينجا كه ..." او به من نگريست، لبخند كوچكي زد و شروع كرد به گفتن. از آمدنش به فرنگ! و قصه‌هاي تلخي كه باورش برايم مشكل بود. از تنهايي، بي‌همزباني و بي‌همكلامي. ازنامردمي بعضي‌هموطنانش. در آخر خنده تلخي كرد و گفت:" دلتنگي ساكتم كرده، خنده‌ را از لبهايم برده. بگذار چند روزي بگذرد خودت مي‌فهمي..."

   

     حالا ماهها مي‌گذرد و من اندكي از حالي كه او در سالهاي اول غربت داشته را حس مي‌كنم. اما خودم را بسيار خوشبخت مي‌بينم كه كسي چون او در اين شهر است تا گاهي از اين شلوغي‌ها و خستگي‌ها و گرفتاري‌ها بگريزم و شعرهاي بادكرده‌ام را برايش بخوانم، از دوستان قديم قصه كنيم و گاهي بخنديم.  

     صداي زنگ در مي‌آيد. خودش هست. در را باز مي‌كنم. لبخند مي‌زند و داخل مي‌آيد. با دو نان تازه كه از دكان افغاني گرفته است. چاي سبز را در پياله مي‌ريزم. او به اتاقم مي‌نگرد و به شوخي مي‌گويد: ماشاءالله چه اتاق شاعرانه‌اي داري رئيس!

 

22/2/2008 آدلايد

 

 از آخرين شعرهاي سيدرضا محمدي تقديم به وحيد طلعت

( هفته پيش به اتفاق با سيدرضا گپ زدم. همان صداي صميمي و شوخ و مهربان. كلي قصه كرديم و غصه خورديم و غيبت كرديم. و اين شعر را خواند و من هم تند‌تند نوشته كردم، اميدوارم صحيح باشد)

                                    سيد رضا محمدي

پس او نبود گلي روي دست صحرا بود

كه سخت در برهوت بهار تنها بود

پس او گلي كه نمو كرده بود از قحطي

كه دست رنج تمام ستروني ها بود

گلي كه نامش را هيچ كس نمي‌دانست

بدون  نامترين سرگذشت دنيا بود

برآمد از صحرا از غبار خاك گذاشت

هزار مرتبه پر برگ بود، زيبا بود

تنش شكوه اساطیر باستاني شرق

تكلّمش ملكوت شرير اشيا بود

من از مسافرت پيري آمده بودم

كنار او، او كه او نبود امّا  بود

به سردي جانش ديده‌ديده دست كشيدم

كوير لايزرع هر چه بود صحرا بود

 

مارچ ۲۰۰۸ لندن

 

چند لينك، ببينيد و لذت ببريد

تبريك صميمانه به دوست داستانويسم، حبيب صادقي براي برنده شدنش درپنجمین جشنواره سراسری شعر و داستان جوان سراسر کشور(ایران)

     وبلاگ زيباي   آدالار و وحيد طلعت و خاطره‌اش از سفر به مشهد.

     سايت زيبا و جالبي به نام مركز هنرهاي معاصر افغانستان

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

۱ 

براي سعيد توكلّي

 

هر بار كه چاي مي‌نوشم

فنجاني براي تو مي‌ريزم

در هر قهوه‌خانه

قلياني براي تو مي‌گيرم

 

من و تو  طرحي كوتاهيم

 دنيا

قصيده‌اي بلند است*

من و تو

ماهيان لجبازيم

كه خلاف جريان باد مي‌دويم

 

برايم ني بزن يار

چوپان غمگينم

گرگ‌ها به دلم

دلتنگي به گلويم زده‌است.

 

مرا گرم كن يار

جنوب جهان سرد است.

 

 ۱/۳/۲۰۰۸

 * اين قسمت، ازیکی ازغزلهای"نقيب آروين"وام گرفته شده: دنيا قصيده بود ولي توغزل شدي...

 

 ۲

 ( براي خواندن ادامه اين نوشته، گزينه ادامه مطلب در پايين را كليك كنيد)


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

    با سپاس ازاستقبالي كه ازمجموعه" من گرگ خيالبافي هستم" شد،كساني كه مايل به دريافت مجموعه هستند مي‌توانند پست قبلی این وبلاگ را مرور کنند وبه اين ايميل بنويسند elyas982@yahoo.com و پس از دريافت كتاب مبلغ را بدون هزینه پست به شماره حساب (۴۲۱۳۵۶۸۳۰۸ - کد شعبه ۴۰۶۰- عابربانک تجارت- به نام لطیفه جعفری) واریز کنند.


 ۳

طوق زرّين همه بر گردن خَر مي‌بينم

    تنها سرم درد مي‌گيرد، تنها افسرده‌تر و شكسته‌تر مي‌شوم. سرم را پايين مي‌اندازم و به آرامي روزنامه را در زباله‌داني مي‌پرتم. چيزهايي اتفاق مي‌افتد كه باوركردنش سخت است.   هميشه ما داد زده‌ايم كه " مولانا" از ماست. " ابوعلي سينا" از ماست، " بيدل"، " سيدجمال‌الدين" و هزاران ديگر و مدام مي‌ناليم كه چرا كشورهاي همسايه آنها را ايراني، تركي، يا هندي مي‌خوانند. اما حقيقت اين است كه ما كاري براي آنها نكرده‌ايم. درست است كه وضعيت كشور هميشه بحراني بوده و هست اما واقعا ما ميراث‌داران خلفي نبوده‌ايم و نيستيم. و تازه وزير فرهنگمان دستور مي‌دهد تا به جاي كلمه نامانوس و بيگانه " نگارستان"، واژه ناب و اصيل " گالري" را استفاده كنيم. مي‌خواستم يك مطلب طولاني بنويسم اما هيچ حوصله‌اش را ندارم. يكي از دوستان عزيزم مطلب جالبي در اين مورد دارد،(ببينيد "وزير بي‌فرهنگ فرهنگ"). تنها به همین بیت حافظ بسنده می کنم:

 

اسب تازي شده مجروح به زير پالان      طوق زرّين همه بر گردن خر مي‌بينم

 

 ۴

رادا اكبر

      

   او را از سالها پيش مي‌شناسم. اولين بار به جلسه‌ درّدري آمده بود با چند كاغذ پوشيده. ساكت و آرام يك گوشه‌اي نشست و تا آخر جلسه هيچ گپ نزده بود. كسي به من گفت كه او نقاشي مي‌كند و اين شد كه از او خواستم كارهايش را نشانم بدهد و او كاغذهاي پوشيده‌اش را بيرون و آورد و من با ديدن هر طرح، انگشت به دهان مي‌ماندم و بيشتر حسود مي‌شدم‌( آخر من هم آن زمان‌ها مثلا رسامي و نقاشي مي‌كردم). آن دختر يك استعداد بود، يك نبوغي در قلم‌مويش بود. او براي مجله " خطّ سوم" طرح مي‌كشيد. حالا شايد 5 سالي مي‌گذرد و او اكنون در كابل است. براي يك شركت خصوصي كار طراحي كتاب مي‌كند. و براي چندين مجله  طراحي می کند.  رادا يكي از نقاشان نخستین نمايشگاه نفاشي مدرن زنان افغانستان است که به تازه گی در کابل گشایش یافته است. اين خبر بسيار شادم كرد. اين نمايشگاه به نوبه خود يك حركت منحصر به فرد و شگفت هست. اميدوارم رادا اكبر  و کسانی چون او همچنان بكشند و بيافرينند. 

 

۵

لطفا اين نوشته از شهرزاد را بخوانيد. غوطه زدن در خود 

 

 ۶ 

خاطرات يك تروريست 

 روي نيمكت مي‌نشينم. همه شاد خنديده بودند. "در افغانستان بمب‌گذاري شده است". اينجا خيابان "رندل‌مال" است. پيرزن بغل دستي‌ام سيگار مي‌كشد. سرم درد مي‌كند. "بين‌ لاشه‌ها چند كفش بچه‌گانه و چند روسري دخترانه يافت شده است". مرد عجيب از روبرويم مي‌گذرد. مثل رباط‌ها راه مي‌رود. Could you tell me the time, please?  ....

jelde ketab

خبرها:

 مجموعه شعر من روانه بازار شده است. این کتاب توسط " نشر آهنگ دیگر" و به همکاری " حافظ موسوی" و " شمس لنگرودی" به  چاپ رسیده.  این مجموعه به " سید ابوطالب مظفری" و " حسین واحدی" تقدیم شده است.کسانی كه مايل به دريافت اين كتاب هستند لطفا قسمت آخر اين مطلب را بخوانند. ( عکس بالا طرح جلد کتاب می باشد)

 

 معصومه موسوي شاعر جوان هموطن در جشنواره بزرگ شعرِ جوان كه در بندرعباس ايران، كه در آذرماه برگزار شد، نفر اول بخش شعر سپيد شد.

 

" خطّ سوم" عنوان جشنواره بزرگي بود كه در آذر 86 در شهر" تبريز" ايران برگزار شد. خانم " شكريه عرفاني" شاعر هموطن  ( كه اكنون در مسكو زنده‌گي مي‌كنند) به مرحله نهايي راه يافت و " الياس علوي" جزء برگزيدگان انتخاب شد.

 

و باخبر شدم دو دوست مهربان پيوند مبارك زناشوئي با يكديگر بسته‌اند. علي جعفري و رحيمه ميرزائي، از شاعران جوان حلقه‌ء " درّدري" به شمار مي‌آيند. هركدام از آنها داراي صفات خوبي هستند كه شنيدن اين خبر باعث شادي بسيارم در غربت شد و اين شعر ناقابل را برايشان سرودم.

 

به: علي و رحيمه

 

خوشبختي*

 

پرنده‌هاي بي‌آسمان

ماهيان بي‌دريا

شنيده‌ام خنديده‌ايد

هر چند آهسته آهسته  

تا آرامش همسايه نشكند.

 شنيده‌ام از ياد برده‌ايد

براي لحظه‌اي

دلتنگي را

آوارگي را.

 

امّا كاش به جاي "سدّ كارده" به " بند امير" مي‌رفتيم

به آب مي‌زديم

تر مي‌شديم

غربتمان را.

 

پيوندتان را كاش

به جاي "حَرَم"

در "مزار سخي" مي‌بستيم

وملّاي پيرِ مهربان مي‌خواند:

يك جلد كتاب سهراب و فروغ و شاملو

 قبول است؟

 

جشن‌تان را كاش

به جاي " گلشهر"

در " قرغه" مي‌گرفتيم

رابعه به پيشوازتان مي‌آمد

مولانا پياله‌ها را پياپي پر مي‌كرد

و سرآهنگ به آوازي بلند سَر مي‌داد:

" شاد كن جان من كه غمگينم "

 

بگذار تصوّر كنيم

اين انار را از قندهار آورده‌اند

اين انجير مزّه‌ مزار مي‌دهد

اين سيب بوي باميان دارد.

 

پرنده‌هاي بي‌آسمان

ماهيان بي‌دريا

تقديمتان باد

خوشبختي! *

 

  • در اين شعر بعضي اسم مكان‌ها هست كه نياز به توضيح دارد.  " سد‌ّ كارده": يكي از مناطق ديدني شهر مشهد. " بند امير": سدّ امير، از زيباترين سدّها درافغانستان. "حرم": منظور بارگاه امام‌رضا(ع) در مشهد. "مزارسخي": بارگاه حضرت علي در مزارشريف. " گلشهر": از مناطق محل سكونت افغان‌ها در ايران . " قرقه": از مناطق خوش آب‌ و هوا در كابل. " رابعه بلخي": اولين زن شاعر فارسي. " سرآهنگ": از استادان آواز كلاسيك افغانستان.  
  • " ماهیان بی دریا": این ترکیب و کلا بند اخر از یکی از شعرهای "محبوبه ابراهیمی" الهام گرفته شده است.

     در زندگي من، " نامه" يك چيز بسيار مهم بوده است. بسيار نامه نوشته‌ام و بسيار نامه گرفته‌ام. چه از آن زمان‌ها كه نوجواني بيش نبودم و براي خواهر ناديده‌ام در افغانستان، با خودكار بيك سياه مي‌نوشتم، چه حالا كه با كليدهاي مرموز كامپيوتر براي دوستانم در نقاط مختلف كره خاكي مي‌نويسم. هربار با دريافت نامه‌اي، شادي خاصي دارم، دلم مي‌خواهد هرچه زودتر آن را بازكنم. شايد شما نيز چنين احساسي را داريد. بگذريم. يكي از كساني كه گاهي براي من می نویسد كسي با عنوان " حرف های يك ديوانه" هست. نام واقعی اش را نمی دانم و تا حالا نديده‌امش و دنياي مجازي اينترنيت باعث شده تا با يكديگر صميمي باشيم.  ديروز شعري فرستاده بود كه اينجا مي‌مانم:

    محبوب من/ من تو را خيلي دوست دارم/ و مي‌خواهم تاجي از گل سرخ برايت بسازم/ و روي سرت بگذارم. مي‌خواهم تو را بغل كنم/ به گونه‌هايت دست بزنم/ اصلا تو را از پيش مادرت بدزدم/ و در يك جنگل دور زنداني‌ات كنم/ مرا ببخش اما مجبورم دست‌ و پاي تو را ببندم/ تا فرار نكني/ و اگر فرياد بزني/ مجبورم خفه‌ات كنم/ فكر نكن شوخي مي‌كنم/ اما تو را خيلي دوست دارم/ چون كه يك تاج از گل سرخ مي‌سازم/ و روي سرت مي‌گذارم.


   من گرگ خیالبافی هستم

   مراكز فروش در ايران

تهران:خيابان انقلاب، روبروي دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقه زيرزمين، كتابفروشي خانه     شاعران ايران.

نشر آهنگ ديگر: 88897970 – 021

مشهد: خيابان دانشگاه، چهارراه دكترا، كتابفروشي امام.

         پاساژ مهتاب- کتابفروشی هیواد

             خیابان چمران- کتابفروشی هیواد

 همچنين اين نشرها در پخش اين مجموعه (در بيشتر شهرها) همكاري مي‌كنند:

            آهنگ دیگر. ققنوس، پيام امروز،ماد، سرزمين

 در شهرستان‌ها كساني كه مايل به دريافت پُستي اين مجموعه هستند، مي‌توانند تنها مشخصات و آدرس دقيق پستي و تلفن خود را به اين ايميل elyasalavi@yahoo.com روان كنند تا كتاب  به آدرسشان پست شود. و يا به اين شماره تلفن‌ 09354339714  تماس بگيرند، و كافي است پس از دريافت كتاب،  هزينه كتاب را با ده درصد تخفيف و بدون هزينه پست، به شماره حساب ( كه ذكر خواهد شد) ارسال كنند. قيمت كتاب با ده درصد تخفيف 1200 تومان مي‌باشد. ( كساني كه از 3 مجموعه بيشتر بخواهند، 25 درصد تخفيف تعلق خواهد گرفت).

 

افغانستان:

در ماه آينده، در هرات، كابل و مزار توسط دوستان شاعر پخش خواهد شد. كساني كه مايل به دريافت اين كتاب هستند، لطفا مشخصات خود را  به اين آدرس ايميلelyasalavi@yahoo.com روان كنند.

دوستانی که در کشورهای دیگر هستند به ایمیل مورد نظر بنویسند  تا برایشان روان شود.


که روز هجر سیه باد و خانمان فراق


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
1
اي ساربان، اي كاروان، ليلاي من كجا مي‌بري؟
با بردن ليلاي من، جان و دل مرا  مي‌بري

2
" من گرگ خيالبافي هستم
"، اولين مجموعه شعر‌هاي من چاپ شد. بعد از حدود يك سال انتظار و دو بار ممنوعيت مجوز. اين كتاب توسط " نشر آهنگ ديگر" منتشر شده‌ است. در پست بعدي، توضيحات بيشتري خواهم نوشت.

من گرگ خيالبافي هستم

۵
" بگذاريم كه احساس هوايي بخورد" عنوان برنامه‌اي بود كه در 16 دسامبر در آدليد  برگزار شد. در حقيقت اولين نشست فرهنگيان آسترالياي جنوبي بود كه به بهانه حضور خانم  سوزانا الشفسكا و تقدير از ايشان در معرفي ادبيات مهاجرت افغانستان. اين برنامه به همت " سيد‌نادراحمدي" و چندتن از فرهنگيان برپا شد كه در آن مراسم شعرخواني توسط شاعران جوان شهر آدليد نيز اجرا شد.


۷
  و من دوباره متولد شدم. تاريخ‌ها را اشتباه مي‌كنم و حتي روز تولدم را چند روز بعد فهميدم، آن هم توسط يك دوست قديمي مهربان. شعري تقديم به خودم:

۱

تو را مي‌شناسم

با گريه آمده ‌بودي

و چشم‌هاي زيبايي داشتي

بر تو  شب نشستيم

در گوشت اذان گفت

               مردي به آوازي شكسته

و زني عاشقت بود

 

اما بر تو چه گذشته است؟

كه چنين تلخي

چنين بي‌رنگ

         دلتنگ

 

آرزوهاي عجيبي داشتي

يادت هست ؟

۲

ميخواستم

چراغ بگيرم شب را

 

مي‌خواستم

براي گنجشكها لانه بسازم

روي آخرين شاخه

دور از چشم گرسنه‌ترين سنگ‌ها

 

براي مادرم