
امروز تولد من است.
فكر نميكنم هيچ كسي جز خودم در خاطرش باشد امروز را. ميخواهم از لحظهلحظههاي امروز استفاده كنم. بايد كاري كنم در خاطرم بماند. بايد حسابي به خودم برسم. بروم حمام و اين ريشهاي مزاحم را خلاص كنم. ادكلن خواهرم را بدزدم. چند قراني از كيف مادر بردارم. باقيماندهي موهايم را ژل بمالم. ژاكت قهوهايام را بپوشم و بزنم بيرون. بروم عكاسي و عكس رنگي بگيرم. يك انعام حسابي هم به شاگردش بدهم. آخر امروز فرق دارد با هميشه، (صفحهي كهنه يادداشتهاي من / گفت يهشنبه روز ميلاد منه).
بايد براي خودم كادوي تولد بخرم. بله يك ساعت مچي. آخرين ساعتي كه خريدم يك سال پيش بود. از "ده افغانان" كابل از يك پسرك دستفروش خريدم. ساعت مقبولي بود اما آن طور كه پسرك قول داده بود كه تا 50 متر زير آّب خراب نميشود، نبود و به صبح نكشيد كه عقربههايش دراز به دراز افتادند.
بايد خودم را به سينما ببرم. اين روزها يك فيلم است كه وسوسهام ميكند تا پايم را به آن ساختمان شيك در بالاشهر بكشد. " ميم مثل مادر" . بايد ديدني باشد. يادم رفت بگويم. ديشب ساعت 2 نيمه شب بيدار شدم و به عنوان اولين كادوي تولد يك كارتون ديدم. كارتون " مورچهاي به نام زي" ANTZ)). عالي بود.
قهوهخانه، قهوهخانه، قهوهخانه را نبايد فراموش كنم. واقعا از اين يكي ديگر نميشود گذشت، به خصوص اگر در يك زيرزمين تاريك و نمور باشد. صاحبش " سالار خان" نامي باشد، با خط ريش چكمهاي خفن، سبيل كلفت و شلوار خمرهاي خانوادگي... (از بقيه توصيفات سالار خان ميگذرم كه در وصف نگنجد) يك چاي سياه واقعا سياه بنوشم و چند پُك ناشيانه به قليان بزنم و نيمروي سالاري بخورم.
شب خودم را به يك پيادهروي طولاني دعوت ميكنم... واي چه شود؟ جاي همه خالي.
يكشنبه – همان ۵ آذر - ساعت 10:15 شب
تلفن را برداشتم. يكي از آن طرف ميگفت كه زود برگرد، اتفاقي افتاده. و من سراسيمه از جمع دوستانم در خانهي وحيد (نميدانيد چقدرشيرين و دوستداشتني است) خداحافظي كردم. اعصابم به هم ريخته بود. به خصوص اينكه شام خوشمزه وحيد را نخورده،بايد ميرفتم. هيچ آنطور كه فكر ميكردم نشد. نه سينما، نه قهوهخانه، نه پياده روي، نه كادوي تولد. بلند گفتم: نعلتي... راننده تاكسي سرش را برگرداند و گفت: آقا باادب باش، شعورت كجاست...؟
به خانه رسيدم. زنگ زدم. دوباره زنگ زدم. سه باره زنگ زدم. در باز شد. خانه تاريك بود. تعجب كردم. يك صداي مهيب آمد و بعد چراغها روشن شد. سرو صدا شد. و چند نفر ميگفتند: ... مبارك.
دوشنبه – ساعت 11:07 ظهر
يكي مرا بيدار كرد. گفت: نامه داريد آقا. باز كردم. يك نوشته بود از خليل جبران و يك بسته شكلات و يك ساعت مچي و چند گل سرخ. بيآنكه نامي از فرستنده باشد و يا نشاني. شايد خواب ديده بودم.

" پاهاي ضعيفم لرزيدند "
و گفتند: آنجا بزرگ است. و روشن است و زيباست. و موجودات عجيبي را خواهي ديد. موجوداتي كه هيچ تصوري از آنها نداري...
پرسيدم: آيا مثل اينجا گرم است؟ به يكديگر نگاه كردند و فرشتهي كوچكتر كه به شكل يك پسرك شيرين عريان بود گفت: البته نه مثل اينجا گرم نيست. اما يك آدميزاد است كه تو را بسيار دوست دارد. به او " مادر " ميگويند. و تو اكنون در بدن او هستي. او به تو غذا ميدهد. آن آوازي كه هر شب ميشنوي، از اوست:
لَه لي لَه لي بَچه مَه
له لي له لي ديده مه
گفتم : اوه فرشتهها بس كنيد. گيج شدم. اين حرفها چيست؟ اگر يك كلمه ديگر بگوييد، از خانهام بيرون ميكنم تا به همان آسمان دور و سردتان برگرديد... بيائيد بازيمان را ادامه بدهيم.
و آنها خنديد. به آرامي خنديدند. فرشتهء بزرگتر كه به شكل يك دخترك زيباي عريان بود، گفت : باشه، بگذريم بيا بازي كنيم. حالا نوبت ماست كه قايم بشويم و تو بايد سر بگذاري. سرم را گذاشتم روي ديوار. گرم بود گرم ِگرم. آن صدا را هم ميشنيدم، آن صداي هميشگي كه مثل زنگ ساعت بود و مدام تكرار ميشد. احساس آرامش كردم. - چقدر كيف دارد گرما-. در دلم قند آب ميشد. كيف ميكردم.
چرا تا به حال به اين چيزها فكر نكرده بودم؟ اصلا چرا بايد به اين چيزها فكر ميكردم ؟ من كه تا هميشه همينجا خواهم بود. اينجا خانه من است. اتاق من است...
- هِي كجايي؟ بيا ديگه! هِي با تو ام...
سرم را بلند كردم. صدايشان از لاي پردههاي گلگلي ميآمد.
دنبال صدايشان رفتم. پشت پردهي گلهاي قرمز را گشتم. عطرشان دماقم را ميزد اما كيف داشت. پشت پرده گلهاي صورتي را گشتم، پردهي گلهاي آفتابگردان، نيلوفر... اما نبودند فرشتهها.
- ما اينجاييم، اينجا...
صدا از پشت پردهي گلهاي سياه ميآمد. باورم نميشد. آنها هيچ وقت آنجا قايم نميشدند. ميترسيدند از سياهي. جلو رفتم. سرك كشيدم. تنها تاريكي بود. سرما ميآمد. لرزيدم. پاهاي كوچكم لرزيدند. ترسيدم. خواستم برگردم. اما يك چيزي مرا هل ميداد. سرم را برگرداندم. خودشان بودند. لبخند زدم : بفرشتهها، شوخي نكنيد. من از اينجا ميترسم.
اما آنها لبخند نزدند. قاهقاه خنديدند و مرا هُل دادند. از دهان پسرك آب سفيدي ميآمد. دندانهايش زرد بودند. چشمهايش لوچ بود. دخترك موهايش سرخ بود. سرخ، سرخ. انگشتانش هر كدام چاقويي تيز شده بودند و به پشتم ميكشيدند. به گريه افتادم.فرشتهها ابليس بودند.
گريستم و پاهاي ضعيفم لرزيدند. در تاريكي سقوط كردم...