تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت

  درخت‌هايت ديده مي‌شود

 كوههاي بلند

 و آدمهاي كوتاهت

 به سوي تو مي‌آيم

 دلم در كنارم نشسته

 بي‌تاب است.

   

  دلم مي‌شود برگردم. به خانه  برگردم،‌ پشت كوهها و بيابانهاي دور. از درّه‌هاي سخت بگذرم و از كوهي سرازير شوم كه مرا به خانه‌ كاه‌گلي‌مان مي‌رساند. دستانم را در آب جوي فرو كنم. دستانم نرم و لطيف‌اند. سالهاست كه هيزم جمع نكرده‌ام، تبَر نگرفته‌ام و چوپان نبوده‌ام. دلم براي دست‌هايم تنگ شده است. صورتم را در آب فرو كنم و شادي‌ را به دورترين استخوانم برسانم. از پله‌ها بالا بروم و در چوبي را بكوبم...

    دلم مي‌شود برگردم. به كودكي‌ام برگردم. صبح باشد و از دريچه مادرم را ببينم كه در اَولي (حياط) نشسته‌است و قالي مي‌بافد. مادرم چون بوستاني است با روسري گل‌گلي و دامن ستاره نشان. مي‌دوم، دستم را به ستون‌هاي ايوان مي‌كشم، از ايوان مي‌گذرم، از پله‌ها پايين مي‌روم و خودم را روي قالي مي‌اندازم. روي سبزه‌هاي سرخ غلت مي‌زنم، و با آهوهاي تازه متولد شده بازي مي‌كنم، با ‌ پلنگ‌هاي جوان، اسب‌هاي وحشي. و بر كبوتر كوچك سوار مي‌شوم و به آسمان مي‌روم. مادرم مي‌گويد:" بَچم، بچه شيطانِم بلند شو، مقبولكم..."  من به حرف‌هاي مادرم  گوش نمي‌كنم. به او نگاه مي‌كنم. به گيس‌هاي سياه بلند مادرم نگاه مي‌كنم، به گونه‌هاي سرخش مستش،‌ به گردن نرمش. مادر تو چقدر جواني. آه، دلم براي مادرم تنگ شده است.

 

    دلم مي‌شود "اسلام" را خبر كنم. " ظاهر" را خبر كنم و به دزدي زردآلو برويم. از ديوار كوتاه باغ همسايه بگذريم و سرخ‌ترين و بزرگترين زردآلوها را بدزديم. و با فريادهاي " سيّد محمد علي" بگريزيم. با تمام توان بدويم. تا گندمزار بدويم و بعد نفس نفس بزنيم. روي گندمزار غلت بزنيم و بخنديم. قاه قاه بخنديم. از ته دل بخنديم. بخنديم. بخنديم.

 

       مي‌خواهم برگردم

     دلم مي‌شود با مردان به شكار گوزن بروم. و غروب خسته و مغرور- پا به پاي مردان- به روستا برگردم. شكار را به چوبي آويزان كرده‌اند و دو مردقوي، آنرا حمل مي‌كنند. مردم به استقبالمان آمده‌اند و مادرم لبخند مي‌زند از دور. به طرفش مي‌دوم. سرم را در بغل مي‌گيرد و از گل‌هاي دامنش بيهوش مي‌شوم.

 

    دلم مي‌شود براي " شليلا" غذا ببرم. شليلا نام يك ديوانه است. يك ديوانه كه گاهي به خانه ما مي‌آمد.  و در آشپزخانه مي‌خوابيد و من برايش غذا مي‌بردم. مي‌گفتند، زنش مغز خر به او داده و مجنون شده. دو گلوله سياه كوچك ميان چشمهايش مدام حركت مي‌كرد و بيني‌‌تيزي داشت. مي‌گفت مي‌تواند بوي اشباح را بشنود. بوي مرده‌اي كه به ديدن فاميلش آمده و يا بوي يك مگس مرده را. شليلا، گاهي به ديدن ما مي‌آمد و مادرم را " خاله جان" صدا مي‌كرد. خاله جان آب گرم مي‌كرد و پسرها او را به زور حمام مي‌كردند.

 

    دلم مي‌شود با پدرم گردو بخورم. زيتون بخورم. با او به شهر بروم و براي اولين بار موتَر( اتومبيل) را ببينم. خواهرم نان گرم را از تنور بيرون بياورد و در سبد بگذارد. مادركلانم، توت خشك روان كرده باشد از روستاي ديگر و ما بعد از چاشت در ايوان بنشينيم و توت خشك بخوريم. دلم مي‌شود شب شود و ما فانوس روشن كنيم. نماز شام بخوانيم...

    دلم مي‌شود برگردم. از پله‌ها بالا بروم. در چوبي را بكوبم. منتظر جواب بمانم. دوباره بكوبم. انگار كسي خانه نيست. در را هل مي‌دهم. صداي ضعيفي مي‌دهد. باز مي‌شود. جلو مي‌روم. ستون‌هاي ايوان را دست مي‌كشم. سخت و خشن هستند. به آشپزخانه مي‌رسم. تنور خاموش  است. " شيليلا" پيدايش نيست.  به اتاق بزرگ مي‌روم. سرد و تاريك است. از دريچه شكسته بيرون را نگاه مي‌كنم. كلاغ‌ها غار غار مي‌كنند.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |