
نزديكي
نزديك به من
نشستهاي روي آن صندلي سفيد
و به انگشتانم زل زدهاي
تا تو را بنويسم
مرگ.
چند خاطره از زمستان كابل
بيرون پنجره برف ميبارد. از ديروز ظهر شروع شده و تا حالا كه صبح يكشنبه است بيامان ميبارد. درخت كوچك حياط دوباره جوان شده و گل داده است. اين بار ميوههايش سفيد است. برگهايش سفيد است. " جلال" و " پروانه" آدم برفي ساختهاند. مقبول است. صداي خندهشان را ميشنوم. امروز نوبت من است كه پشت بام را پارو كنم.
مقابل ما كوهي است كه به شکل يك غول سفيد است. ميتوانم چند پنجره و ديوار كاهگلي را ببينم. براي آنها كه روي شانههاي اين غول سفيد زندگي ميكنند امّا برف زيبا نيست. برف مصيبت است. آنها به ديوارهاي لرزان خيره ميشوند و به تيرهاي چوبي سقف خيره ميشوند و براي بازوهاي خستهي ديوارها دعا ميخوانند.
جمعه – 11 شب -
ديشب حال خوبي نداشتم. تا ديروقت نخوابيدم. چيزهايي كه ماهها پيش آزارم ميدادند دوباره به سراغم آمدند. منظورم " سايه " است. مدتي بود به سراغم نيامده بود. يعني من گريخته بودم از چنگش. تا اينكه ديروز غروب مرا در " پل باغ عمومي" پيدا كرد. به شكل يك پيرزن درآمده بود. بُرقع پوشيده بود و گدايي ميكرد. 5 روپيه ماندم گوشهِ چادرش. سرش را بلند كرد. لبخند زد. طرفم خيره شد. هيچ گپ نميزد. دندانش را ديدم. دندان طلايش را ديدم...
سه شنبه – 10:30 شب-
تاريخ را فراموش كردهام. نميدانم چندم ماه است. به هر حال آخرهاي " دِي" است. اينجا " دَلو" ميگويند. برفهايي كه هفتهي پيش باريده بودند، هنوز تمام حياط را گرفته است. هوا سرد است و هر روز بر لباسهايمان اضافه ميشود. در تمام اين سه ماه، كاپشن سياه خود را بيرون نياوردهام.
اين روزها تنها چشمها را ميتوان ديد. آدمها صورتشان را با شالهاي بلند و گرم ميپوشانند. ديگر از لبها و موهاشان خبري نيست. اين كمي آزارم ميدهد اما يك فايده دارد. اينكه خيالپردازي كنم و خود برايشان لب و دندان و بيني و گردن و مو بكشم، هر طور كه دلم ميخواهد. اين تصور شيرين است و مرا سرگرم ميكند.
چهارشنبه – 2 ظهر-
به طور اتفاقي كار كوچكي يافتهام. از صبح تا شب پشت كامپيوتر مينشينم و تايپ ميكنم. روزها بسيار كوتاه است و ما مجبوريم قبل از تاريك شدن، تعطيل كنيم. ديروز با "استاد..." به يك كنفرانس سياسي رفتيم و استاد سخنراني داشت. من دوربين عكاسي " نسيم فكرت " را قرض گرفتم و عكسهايي از شهر گرفتم. از " زيرزميني" ، " كتابفروشهاي دهافغانان"، "مسجد شاه دوشمشيره" و جاهاي ديگر. ظهر با استاد كله پاچه خورديم. خوشمزهترين غذايي است كه تا حالا خوردهام.
يكشنبه – 11 شب-
تمام ذخيره پولِيام تمام شده است. هر روز مسير خانه تا محل كار را پيدا ميروم و برميگردم. انگشتان دستم به سختي باز و بسته ميشود. از اول اين هفته از صبح تا شب روبروي يك كامپيوتر كهنه نشستهام و تايپ كردهام. بدتر از همه اين است كه نميتوانم به كافي نت بروم. كافي نت بسيار قيمت است. اما خوشحالم. به من خوش ميگذرد. زندهگي همين است.