
دنبال بهانهاي براي نوشتن ميگشتم تا اينكه ديشب يك دوست(صادق دهقان) مرا به يك بازي فراخواند.
اسمش را گذاشته " يلدا بازي" . هر چند شب يلدا گذشته است ولي اعترافات شب يلدايي مرا نيز بشنويد.
به قول دوستم كمي خودم را باز ميكنم، قربتاً الالله.
- تا سالها تاريخ تولدم را نميدانستم. دركاغذي كه لاي قرآن قديمي پدر است، تاريخها را به قمري نوشتهاند. تا اينكه سال قبل خواهر كلانم، بعد از تحقيقات عديده، آنرا ۵ آذرماه اعلام كرد. معمولا سال وقوعم را صحيح نميگويم، يا چند سال به تاخير مياندازم. اما در حقيقت 1361 است. (از بزرگ شدن ميترسم.)
- نام واقعي من "الياس" نيست. بلكه "رحمتالله" است. طبق سنتي كه در خاندان ما هست. نام پسران با الله تمام ميشود. مثل عبدالله، روحالله... البته هر كدام لقب و نامهاي ديگر هم داريم. اما الياس را خودم انتخاب كردم.
- آخرين باري كه واقعا گريه كردهام درشيراز بود، بعد از شنيدن شعر "سفرنامهِ" سيد ضياء قاسمي.
- برخلاف تصوري كه ديگران دارند. آدم تنهايي هستم. تنها يك بار به طور واقعي و عميق و عجيب عاشق شدهام.
- علاوه بر خودخواهي، خساست، تنبلي، افسردگي، لوس بودن، حسادت، دچار بيماري "آرزوي مرگ" نيز هستم.
- در خانه، يك اخموي بي مصرف احمق هستم . نميدانم فاميلم چطور مرا تحمل ميكنند.
وقتي عصباني ميشوم بايد غذا بخورم و بخوابم.
- خيلي زود دوست ميشوم و خيلي دير هم بد ميشوم. اما اگر بد شدم، خيلي بد ميشوم. خيلي چيزها برايم مهم نيست. نه چندان مذهبي هستم و نه چندان روشنفكر!
- عاشق چاي،كلوچه در نيمه شب، آدمكوچولوها، كارتون، معلم نقاشي بودن، فيلمهاي ترسناك، كمك كردن به ديگران،موسيقي به خصوص پيانو، پيادهروي در شب هستم.
- از فيلم هندي، زنهاي غيبتگر، موجودات مغرور به خصوص از نوع پولدارش، تحقير كردن و تحقير شدن بيزارم.
فعلا تمام شد. بقيه چيزها ديگه جزء اسراره.
نويسندگان وبلاگهاي آدالار، چريك و نيز روحالامين اميني، كاوه جبران، شهرزاد اكبر
را به اين بازي و مبارزه ميخوانم. ( در قسمت پيوندها ميتوانيد آدرس اين دوستان را بيابيد)
و حالا يك شعر از رفيقي كه دلم برايش بسيار تنگ است. سيد رضا محمدي كه بازي روزگار او را به دورها برده است.
به جايي كه در تصورم هنوز شهري كثيف است با مردماني عجيب و غريب. لندني سرد و مِه آلود.
بازي
دستان تو مي کنند با مو بازي
موهاي تو مي کنند بر رو بازي
در رخسارت دو جام جادو و دلم
خواهد با آن دو جام جادو بازي
عکس بعدي ترا نشانده با من
دو بچه مي کنند، لولو بازي
گاهي دستان ما به هم مي چسبد
گاهي ما مي کنيم بازو بازي
عکس بعدي : تو با خودت مي گويي
شايد قسمت نبوده با او بازي
من مي گويم به ما چه، اين کار خداست
دارد همواره با ترازو بازي
عکس بعدي دو تا پرنده دو قفس
با دونها مي کنند آن تو بازي
مردم يا بچه هاي قائم بُشکند
يا مشغولند در زن و شو بازي
بعدي، وقتي ترا بگيرند از من
مي ميرد زندگي هياهو بازي
بعدي، وقتي تو با مني مي خواهند
دريا با دره، رنگ با بو بازي
حالا چشمانم آهواني شده اند
دنبال تو مي کنند هر سو بازي
عکس بعدي، تو دست هايت بر مو
موهاي تو مي کنند بر رو بازي ...