
وبلاگ شعرهاي من نيز به روز شده است. در قسمت پيوندها ميتوانيد آدرس را بيابيد.
۱
من اينسو
تو آنسوي اقيانوس
پدر در كوه قاف
تا چشم كار ميكند
دلتنگي است
بيا به خانه برگرديم.
این تمام نامه اش بود. برخلاف هميشه كه چندين صفحه مينوشت،اين بار از سربيحوصلگي فقط همين را نوشته بود. دوباره خواندم. نه، او تمام دلش را جمع كرده بود و اين را نوشته بود. طولاني ترين نامهاي دنيا را. فكر كردم. به او فكر كردم، به خودم، به پدر، به مادر، به خانه، به كابُل، به زمستان، به سرما به زندهگي.
اين نامه را " شهرزاد" نوشته بود. شهرزاد خواهر كلان من است، با اينكه چهار سال از من كوچكتر است. حالا در شهري كه نامش را نميدانم و در كشوري دور، نفس ميكشد. و هر صبح و هر شب، دلش به خاطرههايي كه در خانه زيبايمان داشتيم، تنگ ميشود، چون من.

موهايت جاري شدهاند
از پامير
تا اصفهان
بر سي و سه پل ميايستم
دلم را به آب ميزنم.
شبهاي خوشي بود اصفهان. قهوهخانههاي بيرياي "چهارباغ"، پيرمردي كه زير "پل خواجو" زيرآواز زده بود، آدمجوانهاي زيبايي كه آدم را به هوس ميانداختند و دوستانم. دوستانم كه تا ديروز نميشناختم و امروز شيفتهشان بودم. مبين اردستاني، حافظ ايماني، رضا نيكوكار، امين جعفري، عبدالحميد، عبدالحسين انصاري، سعيد عاشقي، احساننوري، پسرخاله احسان، رسولپيره، رها فتاحي، مودب، علي داوودي، مهدي سيار و ... همه شعرهاي ناتمام اصفهان بودند.

درختهايت ديده ميشود
كوههاي بلند
و آدمهاي كوتاهت
به سوي تو ميآيم
دلم در كنارم نشسته
بيتاب است.
سعيد توكلي، دوست من. رفيق من. خدا او را در زنجان آفريده است تا رفيق برف و دلتنگي و منزوي باشد. برايم يك شعر تقديم كرده است ( در قسمت پيوندها ميتوانيد وبلاگ سعيد را بيابيد، تازه عكس مرا هم مانده است). من اما افسرده بودم آن روزها. و نتوانستم بخندم با او. حرف بزنم با او و دلم را باز كنم اندازه سفره دستباف مادر مهربانش.
سعيد و حامد رحمتي، غزلهاي ناتمام زنچان بودند.
پاهايت بوي مين ميدهد
دهانت بوي گرسنگي
شانههايت
آوار آوار
آوارگي.
لبخند كوچكي بر لب تركخوردهاش نشست. سر تا پايم را برانداز كرد. باورش نميشد كه من هموطن او هستم. آخر هيچ شباهتي بين ما نبود. او دستهايش پينه بسته بود. زخم بود. دستهاي من اما از صورت دختري كه از چادرش گرفته بود، نرمتر بود. او هر صبح وقتي خروس همسايه اذان ميدهد، بلند ميشود، چادرش را سر ميكند و بيرون ميزند. پياده ميآيد تا سرجاده. آنجا دوستانش منتظرش هستند. مرد سياه چرده سرش داد ميزند كه چرا مثل هميشه دير كرده. بعد همه سوار وانتي ميشوند كه آنها را به دور ميبرد. ميبرد به شاليزار، ميبرد به كورههاي آجرپزي، به كورههاي آدم سوزي، ميبرد به كلفتي خانههاي تميز، ميبرد به درد زانو، به سِل، به سرطان، به سياه بختي.
چه شباهتي بين ما هست؟

يه توپ دارم آبيه
سرخ و سفيد، آبيه
ميزنم زمين آبيه
نميدوني تا آبيه ...
قرار شد بازي كنيم. باورتان نميشود چه بازي كرديم. ۸ نفر آدمبزرگ ِ شاعر ِ پرادعاي ِ باكلاس ِ باسواد نشستيم دور هم و " گل يا پوچ " بازي كرديم. ۲ نيمه شب نشستيم پاي بساط و ۷ صبح بلند شديم. حِرص خورديم و كلك زديم و جيغ زديم و دعوا كرديم و فحش داديم و خنديديم. اولش فكر ميكردند من وارد نيستم. اما يك لحظه به خودم آمدم. ديدم بابا من تنها " بازيكن خارجي"ام. و اين شد كه از همه بهتر بازي كردم، طوري كه علي عربي و حسين صابري و وحيد طلعت و علياكبر، دلشان ميخواست سر به تن من نباشد. از بس نميتوانستند دست مرا بخوانند. از اين طرف رضا بروسان و جواد شريفي و خانم اسلامي كلي تشويقم كردند.
من مشقام ُ آبيه
بابام به من آبيه
يك توپ قلقلي داد.
