تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت
وبلاگ عکسهای من با عکسهایی دیدنی از عاشوار منتظر شماست.

وبلاگ شعرهاي من نيز به روز شده است. در قسمت  پيوندها مي‌توانيد آدرس را بيابيد.


 ۱

من اينسو

تو آنسوي اقيانوس

پدر در كوه قاف

تا چشم كار مي‌كند

                  دلتنگي است

بيا به خانه برگرديم.

 

    "لالا جان. كجا هستي؟ بيا به خانه برگرديم".

این تمام نامه ‌اش بود. برخلاف هميشه كه چندين صفحه مي‌نوشت،‌اين بار از سربي‌حوصلگي فقط همين را نوشته بود. دوباره خواندم. نه، او تمام دلش را جمع كرده بود و اين را نوشته بود. طولاني ترين نامه‌اي دنيا را. فكر كردم. به او فكر كردم، به خودم، به پدر، به مادر، به خانه، به كابُل، به زمستان، به سرما به زنده‌گي.

 اين نامه را " شهرزاد" نوشته بود. شهرزاد خواهر كلان من است، با اينكه چهار سال از من كوچك‌تر است. حالا در شهري كه نامش را نمي‌دانم و در كشوري دور، نفس مي‌كشد. و هر صبح و هر شب، دلش به خاطره‌هايي كه در خانه زيبايمان داشتيم، تنگ مي‌شود، چون من.

 

اين شهرزاد است. خواهر كلان من

۲

موهايت جاري شده‌اند

از پامير

تا اصفهان

بر سي‌ و سه پل مي‌ايستم

دلم را به آب مي‌زنم.

 

    وقتي از يكديگر جدا شديم، باورمان نمي‌آمد ديروز را كه بي‌تفاوت به يكديگر نگاه مي‌كرديم. بي‌تفاوت سلام كرديم و به سردي كنار هم نشستيم. اما حالا مي‌خواستيم كه ساعت شيك "هتل‌ مدرس" از كار بيافتد. خراب شود و زمان بايستد. تا دورتر باشد "خداحافظ". ديرتر باشد " به اميد ديدار".

   شب‌هاي خوشي بود اصفهان. قهوه‌خانه‌هاي بي‌رياي "چهارباغ"، پيرمردي كه زير "پل خواجو" زيرآواز زده بود، آدم‌جوان‌هاي زيبايي كه آدم را به هوس‌ مي‌انداختند و دوستانم. دوستانم كه تا ديروز نمي‌شناختم و امروز شيفته‌شان بودم. مبين اردستاني، حافظ ايماني، رضا نيكوكار، امين جعفري، عبدالحميد، عبدالحسين انصاري، سعيد عاشقي، احسان‌نوري، پسرخاله احسان، رسول‌پيره، رها فتاحي، مودب، علي داوودي، مهدي سيار و ... همه شعرهاي ناتمام اصفهان بودند.

شعرهاي ناتمام اصفهان

۳

درخت‌هايت ديده مي‌شود

كوههاي بلند

و آدم‌هاي كوتاهت

به سوي تو مي‌آيم

دلم در كنارم نشسته

بي‌تاب است.

 

    در اتوبوسي نشسته‌ام كه مرا از تاريكي  دور مي‌كند. از تهران دودي ِ شلوغ ِ سرد ِ تاريك دور مي‌كند. پشت    شيشه، درخت‌ها سفيد پوشيده‌اند و در سرما مي‌لرزند. كوهها سفيد پوشيده‌اند و مغرور ايستاده‌اند. من به تو نزديك مي‌شوم. به خاطره‌اي در دور. تنها براي يك بار تو را ديده‌ام و حالا مي‌آيم تا با تو صبحانه بخورم، با هم قديم بزنيم در طولاني‌ترين بازار آجري جهان، در برف سيگار بكشيم، در قهوه‌خانه چاي بنوشيم، عكس بگيريم، و ناهار " جيلي فيلي" بخوريم، از كنار خانه " حسين منزوي" بگذريم و تو زورخانه قديمي را نشان بدهي كه حالا رستوران شده است.

   سعيد توكلي، دوست من. رفيق من. خدا او را در زنجان آفريده است تا رفيق برف و دلتنگي و منزوي باشد. برايم يك شعر تقديم كرده‌ است ( در قسمت پيوندها مي‌توانيد وبلاگ سعيد را بيابيد، تازه عكس مرا هم مانده‌ است). من اما افسرده بودم آن روزها. و نتوانستم بخندم با او. حرف بزنم با او و دلم را باز كنم اندازه سفره‌ دستباف مادر مهربانش.

سعيد و حامد رحمتي،‌ غزل‌هاي ناتمام زنچان بودند.

                              من و سعيد        

۴

پاهايت بوي مين مي‌دهد

دهانت بوي گرسنگي

شانه‌هايت

           آوار آوار

                     آوارگي.

 

    گفتم: اهل كجا هستي؟ ساك كهنه‌اش را از سر پايين آورد. پر از سبزي و گوجه و سيب زميني بود. گفت: از افغانستان اَستم بَچم، تو چه كار داري؟  گفتم: هيچي مادر جان، مَه خودم افغان هستم.

لبخند كوچكي بر لب ترك‌خورده‌اش نشست. سر تا پايم را برانداز كرد. باورش نمي‌شد كه من هموطن او هستم. آخر هيچ شباهتي بين ما نبود. او دستهايش پينه بسته بود. زخم بود. دستهاي من اما از صورت دختري كه از چادرش گرفته بود، نرم‌تر بود. او هر صبح وقتي خروس‌ همسايه اذان مي‌دهد، بلند مي‌شود، چادرش را سر مي‌كند و بيرون مي‌زند. پياده مي‌آيد تا سرجاده. آنجا دوستانش منتظرش هستند. مرد سياه چرده سرش داد مي‌زند كه چرا مثل هميشه دير كرده. بعد همه سوار وانتي مي‌شوند كه آنها را به دور مي‌برد. مي‌برد به شاليزار، مي‌برد به كوره‌هاي آجرپزي، به كوره‌هاي آدم سوزي، مي‌برد به كلفتي خانه‌هاي تميز، مي‌برد به درد زانو، به سِل، به سرطان، به سياه بختي.

چه شباهتي بين ما هست؟

 

  

۵

يه توپ دارم آبيه

سرخ و سفيد، آبيه

مي‌زنم زمين آبيه

نمي‌دوني تا آبيه ...

   قرار شد بازي كنيم. باورتان نمي‌شود چه بازي كرديم. ۸ نفر آدم‌بزرگ ِ شاعر ِ پرادعاي ِ باكلاس ِ باسواد نشستيم دور هم و " گل يا پوچ " بازي كرديم. ۲ نيمه شب نشستيم پاي بساط و ۷ صبح بلند شديم. حِرص خورديم و كلك زديم و جيغ زديم و دعوا كرديم و فحش داديم و خنديديم. اولش فكر مي‌كردند من وارد نيستم. اما يك لحظه به خودم آمدم. ديدم بابا من تنها " بازيكن خارجي"ام. و اين شد كه از همه بهتر بازي كردم، طوري كه علي عربي و حسين صابري و وحيد طلعت و علي‌اكبر، دلشان مي‌خواست سر به تن من نباشد. از بس نمي‌توانستند دست مرا بخوانند. از اين طرف رضا بروسان و جواد شريفي و خانم اسلامي كلي تشويقم كردند.

    بعد هم رفتيم و  خوشمزه‌ترين" كله پاچه" دنيا را خورديم.

من مشقام ُ آبيه

بابام به من آبيه

يك توپ قلقلي داد.

شعرهاي ناتمام مشهد

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |