
ا- دوست من،
شب شده است و من كوچهي تاريك را پيدا كردهام تا يكديگررا ببوسيم. اما تو رفته اي و لبانت رفتهاند. تو رفتهاي و اين زن عرب مرا در خون خود غرق خواهد كرد. اين زن عرب با دستان جو گندمياش دكمه هايم را بازمي كند و سينه ام را ميشكافد. آه دوست من، من غريب شدهام. تنها شده ام. به چشمانم نگاه كن. تو رفتهاي و من بيچاره شدهام. آيا دوباره باز خواهي گشت؟ صدايت را دوباره خواهم شنيد؟ صدايت را كه مي گويد" دوست من بيا".
۲- قصه پيامبران:
اول سكوت بود/ بعد صدايي مهيب/ بعد خبري عجيب/ "يوسف (ع) در يك عمليات انتحاري زخمي شده است"/
زنان گيسهاشان را بريدند از ترس/ يوسف ما آمده است؟/ زخمي/ ژوليده/ زشت.
قطار قطار ايستاده بودند، مردهگان/ مسيح دندانهايش را مسواك زد/ و بر آنها دميد/ دوباره دميد/ سه باره دميد/
" ببخشيد، نشاني داروخانه كجاست؟ "
بودا وتكايش در دست/ ردايش در پي/ مغ بچهگان را به خواهش/ از بنارس بالا ميرفت.
داوود آمد/ ني زد/ و گيتارها صداي نياش را خفه كردند.
نوح آمد/ پُكي به سيگارش زد/ كشتي شكسته را تعمير كرد/
پيامبران بر آن شدند/ و رفتند.

۳- مِه بود و ما خسته نبوديم
مه بود و ما خسته نبوديم، با اينكه پياده گذشته بوديم از بيشمار خيابان و كوچه و بازار و آدمها. " اونجا را ببين، بستني ميفروشن! ". در سردي صندليهاي فلزي نشستيم. چرا بستني خريده بودم؟ من كه از بستني بدم ميآيد. ازهر چيز شيرين بدم ميآيد. اما حالا زير اين بارون سرد، نشسته بوديم و بستني ميخورديم. نه، اين بستني نبود كه ميخوردم، من چشمهاي او را ميخوردم، گونههاي او را كه چروك شده بود، لبهايش را كه ترك برداشته بود و دستهايش كه ضخيم شده بود. قاشق قاشق او را ميچشيدم. او ذره ذره تمام ميشد.
۴- درِ چوبي ِ نيمهبازِ شرمگين.
در چوبي نيمه باز شرمگين. آفتابِ خمارِ بعد از ظهرِ اسفند. عطرِ ِمرموزِ پيراهن ِ قرمز. صداي ِ گرفتهي ِ زن ِ اسپانيايي. سايهِ كمرنگ ِ تاك ِروي ديوار ِ سفيد. سكوت ِ بيدليل ِ اعصاب خورد كن. حماقتِ كلمات ِ بيچاره. هوسِ ِ بيمارِ اندام. فرياد ِ وحشي ِ زن اسپانيايي. اوه، يكي قرصهايم را بياورد.

كسي كه تا حالا نديدهامش. اولين بار، نامهاي از او رسيده بود، زماني كه در ولايت بودم. سلامي و احوالي و شعري و همين. بعد نامهاي از من و جواب سلامي و شعري و همين. و بعد نامهها و آوازها و رازهاي ديگر. ماهها بعد صدايش را شنيدم و در ذهنم او را ساختم. حس جالبي است. وقتي با كسي دوست هستي و هنوز نديدهاي. در تصوراتت او را ميسازي. برايش عينك ميگذاري. كفش قهوهاي پايش ميكني، كيف سياه چرمي دستش ميدهي و يك پيراهن سفيد، شايد آبي تنش ميكني و تصور ميكني كه روبرويت نشسته و با تو حرف ميزند.امروز ميببينمش. فكر ميكنيد، چقدر درست حدس زدهام؟ گفته است كه يك روزنامه در دست دارد.
ترانههاي نويي كه در اين چند هفته خواندم:
سعيد كمالي دهقان،محمد حسين ابراهيمي، محمد بهجتي، بهنام، يوسف ، بنيامين ديلم كتولي، مرجان حميدي، علي داوودي، جواد منتظري، نعمتي عكاس و بچههاي خوب خرمآباد، بودند.
سعيد توكلي و وحيدطلعت اين روزها در شمال هستند. چقدر دلم ميخواست با آنها بودم.
عبدالحسين انصاري، از بندرعباس به مشهد آمده با شعري كه برايم سروده است.
به بهانه يك كنگره مناسبتي، تعداد زيادي از اهالي شعر به مشهد آمدهاند. رسول پيره، اصغر صالحي ( يك وبلاگ باحال داره كه لينكش كردهام با نام آصفيها)، خدابخش صفادل، احمدرضا الياسي، حيدري آل كثير، ساميالقروني از كويت، بيژن ارژن، حميدرضا شكارسري، مهدي قاسمي و خيليهاي ديگر كه بودن با آنها شادم كرد.
وسپاس از همهِ شما كه پيام ميمانيد يا نميمانيد. ياعلي.