تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت

 

كاف

لطفا به اين سوال جواب بدهيد ( از ديگران نيز در مورد خود بپرسيد):

اگر يك پاك كن داشتيد، چه چيزي از من را پاك مي‌كرديد؟

گاف

گاهي آدم نمي‌داند، چطور؟ از كجا؟ چرا؟ در آن لحظه، در آن ثانيه، بايد كسي از در بيايد. و تو اتفاقا بخواهي  از آن در بيرون بروي. و بعد به اتفاق از شانه‌هاي يكديگر بگذريم.

د‌ر آن لحظه، آن ثانيه، چه مي‌شود؟ چه اتفاقي مي‌افتد كه همه چيز به هم مي‌ريزد. همه نقشه‌ها و پيش‌بيني‌ها. آن لحظه كه تو را از شهر به بيابان مي‌كشاند، از شمال به جنوب، از خانه به خيابان، از زنده‌گي به مرده‌گي مي‌كشاند.

گاهي فكر مي‌كنم، اگر چند لحظه، چند ثانيه دير شود. آن كس از در نيايد. و مثلا چيزي را فراموش كرده باشد و برگردد. چه خواهد شد؟  تو از در بيرون مي‌روي و هيچ اتفاقي نمي‌افتد.


   لام

 از آمدن سيده معصومه موسوي، به جلسه كوچك شعرمان، شايد  دو سال هم نشود. اما او در اين مدت كوتاه، آثار بسيار زيبايي آفريده‌. موسوي روح سيال و كنجكاو دارد و به همه جا سرك مي‌كشد. از خياباني در افريقا گرفته تا گلداني بر لب پنجره‌ي غروب، و تا كودكي در كوچه‌هاي قندهار و حتي به خواب نوه‌هايش مي‌رود. براي او شعرهايي عميق‌تر را آرزو مي‌كنيم و آخرين اثرش را مي‌خوانيم:

 

كوچه را آب زدم

چشم‌هايم را كاسه كردم

اين همه ستاره شمردم

اين همه آيه روشن

اما قطار گذشت

و كسي پياده نشد.

نه ابري

نه آفتابي

نه بادي كه تو را دور كند از من

نه سنگي كه آينه را بشكند

تو آنقدر نيامد‌ه‌اي

كه از راه‌هاي پيشاني‌ام مي‌ترسم.

 

گاهي به خواب نوه‌ام مي‌آيم

گوشه‌ي پلكش را بالا مي‌زنم

و در زماني كه نيستم

                     سرك مي‌كشم

روي تاقچه، انار ترك خورده مي‌بينم

در قاب روي ديوار، عكس تو را

در زماني كه نيستي

دوربين‌ها سرگردانند

و هيچ تابلويي

ديوار را راضي نمي‌كند

نه لبخند موناليزا

نه عكس رهبر سابق

نه‌...

اين كلمات يك حرف كم دارد

تو را نمي‌شود نوشت

در زماني كه نيستي .

نه لبخند موناليزا

  ميم

سكوت

اين موسيقي اجسام. اين فرياد اشياء، فرياد ارواح، فرياد مرده‌گان. هميشه مرا به سرزمين‌هاي دور مي‌برد. به شرق‌هاي دور، به غرب‌هاي دور. و چيزهاي عجيب در جانم جان مي‌گيرند. اينجا قلمرو اشياء است. آنها بال مي‌گشايند. نفس مي‌كشند. و زنده‌گي مي‌كنند. اين موسيقي، اين اصوات، اين نتها، تمام دلتنگي است.

مي‌پرسم، چرا اينقدر تلخ؟

  " اگر جاي ما بودي هرگز اين را نمي‌پرسيدي. ما با رنج متولد مي شويم و با رنج به گورستان ابدي مي‌رويم. نه مي‌توانيم قدم بزنيم.نه بخنديم، نه بگرييم. ما تنها مي‌توانيم نگاه كنيم. به انگشتان ظريفي كه از شانه‌مان مي‌گيرد و به لبي مي‌رساند كه شيرين است و گرم است. و ما هر روز هزاربار  دل‌هامان مي شكند." كسي در سكوت چنين گفت.


  نون

و آخرين شعر من                                              تقديم  به:  ع

درمن قدم بزن

نه ردّپايت بر پلّه‌ها مانده است

نه ردّ لب‌هايت بر گردنم

نه ردّ‌ انگشتانت بر شعر

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد

مادران پشيمان

كودكاني كور به دنيا مي‌آورند

پشت اين لبخند

هيچ كس نمي‌تواند

دندان نيشم را ببيند

پشت اين تاريكي

هيچ كس نمي‌داند

از لب‌هاي كدام فاحشه برمي‌گردم؟

پشت اين نفس‌ها

                بيهوده بيهوده

                        زنداني محزون فرياد مي‌زند.

 

تنها كارگران مزارع چاي در سينه‌

و ذره‌هاي تنباكو در رگهايم

مويه‌هاي تو را مي‌شنوند

از پشت ميله‌هاي استخواني.

 

زنداني غمگينم

خودخواه‌تر از آنم

كه براي گنجشكي دانه بريزي

يا به ابرهاي مسافر دست تكان دهي

از آن من باش

در من قدم بزن

          وحشي و ويرانگر

                     چون باد بر درختان پائيز.

نه ردّ‌ پا

نه رد لب‌ها

نه رد انگشتان

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد.

   

 واو

 عاصف رفت. شب‌هاي آخر هر شب، با هم حرف مي‌زديم. چيزي بين دوست‌داشتن و تنفر از او در وجودم هست. اين بار بعد از رفتنش، طور خاصي بودم. چيزي كه مرا به خاطرات قدم‌زدنهامان مي‌انداخت، از خانه وحيد تا پنجراه پائين خيابان. در آخرين ديدار، نمي‌دانم حسي مي‌گفت: شايد ديگر يكديگر را نبينيم.

 

 شب ادبيات افغانستان. عنواني برنامه‌اي بود كه هفته گذشته با حضور بزرگاني چون سيد علي صالحي، سيمين بهبهاني، علي دهباشي، حسين سناپور، عبدالغفور آرزو، حسن انوشه، و ... برگزار شد. اين برنامه در حقيقت به خاطر تقدير از "محمدحسين محمدي" داستان نويس و محقق جوان هموطن  و به بهانه رونمايي از كتاب تازه محمدي با عنوان" فرهنگ داستان‌نويسي در افغانستان" برپا شده بود. براي اين دوست عزيز موفقيت‌هاي بيشتر را آرزومندم. 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |