
اینها چیزهایی است که در آخرین روزها در ایران نوشتم و در این مدت بر دلم سنگینی می کرد.
و اینکه همیشه سپاسگزار مهمان نوازیهای ملت شریف ایران هستم و امیدوارم برای دوستان ایرانی سوء تفاهم پیش نیاید که مخاطب من در این نوشته نه تنها مردم بلکه گروهی از کسانی است که در دستگاه حکومتی هستند.
الف
اینجا در روستای " طارند بالا"، در آخرین خانه ی کاه گلی روستا شب از نیمه گذشته است. جیرجیرک ها سرود دسته جمعی می خوانند و باد به پنجره می کوبد.
اينجا يكي از محله هايي است كه افغانهاي زيادي در آن زندهگي ميكنند. در هر کوچه ميتوان تعدادي از آنها را ديد. زنانی با چادرهاي سياه با زنبيلي از سبزي از مزرعهبرميگردند. دختراني با خالهاي زرد روي گونه، گوشه سياه چادر مادر را گرفته و انگار از همه ميترسند. پسراني با چينهاي نازك بر پيشاني و لكههايي بر گونه از کوره های آجرپزی باز می گردند.
اما اين روزها آثار ترس بر چهره هر یک از آنها دیده می شود. چرا كه دولت جمهوري اسلامي، طرح جديدي را براي اخراج مهاجران بيگانه، آغاز كردهاست. طرحي كه مسئولانش قول دادهاند، به ياري خدا در مدت كوتاهي، تعداد زيادي از اين بيگانهها را دستگير و از سرزمين اسلامي بيرون خواهند كرد. سربازان گمنام امام زمان ( عج) نیز از هیچ خدمتی به اسلام و مسلمین دریغ نمی دارند به خصوص اگر لت و کوب کردن نوجوان 14 ساله ( در محله ای در نزدیکی فیروزکوه) باشد یا گرسنه نگه داشتن هزاران نفر برای چند روز ( در اردوگاه عسکر آباد – نزدیک ورامین) و یا انداختن کارگر افغانی از ساختمان چند طبقه باشد.

به خود که می نگرم. صمیمی ترین دوستانم ایرانی هستند و از اینکه آنها این سطور را میخوانند، شرم دارم. کسانی که با آنها پیوند قلبی دارم. کسانی که سالها با مهربانی با مهاجران برخورد کردند. و هربار شک می کنم که این اتفاقات در این سرزمین اتفاق می افتد؟ باور نمی کنم. چرا اینجا که مردمانش به مهمان نوازی شهره اند. چرا و هزار چرای بی جواب دیگر؟ نمی دانم ولی ای کاش چنین نمی بود. کاش همه خواب می بود. حداقل کابوسی در خواب.
زینب ( خواهرزاده کوچکم) که به یک مدرسه خودگران زیرزمینی می رود. از کم شدن هر روزه هم شاگردی هایش میگوید. آنها مجبورند درس را رها کنند و سرکار بروند. چون پدرانشان دستگیر و از کشور خارج شده اند. آنها تنها 10 یا 11 سال دارند و به همراه مادرانشان به مزارع سبزی می روند.
در این روستا و در جاهایی دیگری اوضاع برای مهاجرین وخیم تر است. سالهاست که قوانین محلی سختی وضع شده. مثلا در صف نانوایی اول باید همه ی ایرانی ها نان بگیرند وسپس اگر نانی باقی ماند، نوبت افغانهاست. زینب می گوید گاهی برای گرفتن دو نان تا سه ساعت منتظر مانده ام.

ف
اوضاع برای مهاجرین قانونی نیز تعریفی ندارد . تعداد زیادی از آنها نیز به همراه دیگران در اردوگاهها به سر می برند. یکی از بزرگترین این اردوگاهها، مکانی نزدیک ورامین است که " عسکرآباد" نام دارد که این روزها حسابی مشهور شده است. هر روز تا 3 هزار نفر را از تهران و شهرهای حومه به آنجا می آورند. فضای اصلی اردوگاه از دو سالن زیرزمینی تشکیل شده. امکانات بهداشتی در حد صفر است. رطوبت و سردی همه را می آزارد.مشکل اصلی گرسنگی و تنگی جا است. هیچ غذایی به زندانیان داده نمی شود و تنها راه، آوردن غذا توسط خانواده هاست. یکی از دوستانم که دیروز از آنجا بازگشته ،می گوید: به خاطر تنگی جا، مجبور بودیم تا سه روز بایستیم و حتی جای نشستن نبود. او می گفت در یک شب جوانی تب کرد و حال بدی داشت اما اجازه بیرون بردنش را ندادند و شب بعد جسدش را بیرون بردند. بین جمعیت پیرمرد 60 ساله را هم می توانی پیدا کنی و همینطور پسربچه 13 ساله را...
م
اگر می خواهید بر دردتان افزوده شود، به اینها هم سری بزنید:
يادگاري نويسيهايي مهاجرينافغاني بر ديوار اردوگاه عسكرآباد ورامين
اطفال به تنهايي نيز رد مرز مي شوند ؟!