تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت

وبلاگ عکس من به تازه گی به روز شده است. با موضوع عکس های یادگاری


چیزی شبیه سفرنامه و  چند خبر در انتها


 ساعت 10

    نمی دانم کی خوابم برده بود. با صدای ظریف زنی بیدار شدم که به زبانی عجیب از من می خواست تا کمربند صندلی ام را ببندم. روبرویم یک تلویزیون بزرگ است که در آن سنجاقکی پرواز می کند. سبک بال و آرام پرواز می کند. دور و برم آدمهایی غریبه در صفهایی منظم نشسته اند. سردم شده است. ترسیده ام. تازه می فهمم کجا هستم و به کجا می روم. از همه چیز دور شده ام. از اتاقی که با او سالها زیسته بودم. اتاقی که مادرم بود و گرم بود چون تابستان. از کوچه های آجری طولانی محله فقیرمان در پائین شهر. از دوستانم، مادرم و خاطرات بیشماری که در آن سرزمین داشتم. ولی حالا این پرنده بزرگ آهنی مرا از همه چیز دور می کند.

 

ساعت 20

     چند ساعت است که در یک قفس بزرگ شیک شیشه ای زندانی هستیم. روی یک مبل دراز کشیده ام و به تصویر تکه تکه خودم در سقف می نگرم. زنی که همراه گروه ماست، با دقت و تعجب به آدم هایی که از کنارمان می گذرد، نگاه می کند. اينجا بانكوك است.                                                                                                                                                                                  همراهانم چهار نفر بودند. یک فامیل سه نفری و یک دختر تنها که چند دقیقه قبل از ما جدا شد. دخترک معصوم و زیبا بود. با او در طول سفر حرف زدم. او پشیمان شده بود و می خواست همان نیمه راه برگردد. صورتش سفید شده بود و می خواست گریه کند. دلداریش دادم و در حقیقت خود را تسکین می دادم.

 ساعت 23

     پرده را کنار می زنم. آن طرف، از بین درخت های پربرگ و تنومند، خط آهنی دیده می شود که هر نیم ساعت، قطاری کوچک از آن می گذرد. پنجره را می بندم. سرما به طرفم می آید و کنارم روی مبل می نشیند. به مقصد رسيده ام و اینجا آخر خزان است. اولین شبی است که اینقدر تنها هستم. در سکوت به اطرافم نگاه می کنم. یک تختخواب بی حال کنار پنجره، یک میز قهوه ای، چند کتاب شعر، چند قاب عکس، و یک گوشی تلفن آرام و صبور، هر کدام در گوشه ای کز کرده اند. گوشی تلفن را برمی دارم. صدای هیچ می دهد. هیچ کس پشت خط نیست. و همچنان هیچی تکرار می شود.....

 

ساعت 14

     روبرویم زنی با صورتی سفید نشسته است و آفتاب او را سفیدتر می کند. بیشتر به یک روح شبیه است. چقدر از این سردی و این سفیدی بیزارم. دلتنگ رنگ پوست آدم های آن طرفم. جلوتر چند کودک نشسته اند که از مدرسه برمی گردند و کنارم مردی با کت شلوار سیاه و نکتایی قرمز، روزنامه می خواند. اولین بار است که سوار قطار می شوم. تازه از مرکز شهر می آیم. از پنجره بیرون را می بینم. در هر چند قدم، چند تابلو، قد علم کرده است. هر کدام علامتی یا نوشته ای دارد که نمی فهمم. تابلوها مثل حشرات روی مغزم راه می روند. باید عادت کنم. عادت کنم پشت چراغ قرمز بایستم. برای هر کاری "please" بگویم و مدام لبخندی مصنوعی بر لبم باشد.

 

ساعت 24

    این روزها هربار که چشم می بندم، به اتاقی نزدیک " گلشهر" برمی گردم. از پله ها بالا می روم. و در را می گشایم. و دوستانم را مي بينم كه چاي مي نوشند و شعر مي خوانند.

 به قهوه خانه اي  در " طلّاب" برمی گردم." علیرضا" روبرویم نشسته و قلیان می کشد. دود همه جا را می گیرد.

به " میدان تقی آباد" می روم و با کسی دور یک میز می نشینیم و ساندویچ می خوریم. او هربار می خندد و من هر بار سفیدی دندانهایش را می بینم

به خانه می رسم. خواهرم چاي مي‌آورد. مادرم خوشحال است. ذره‌هاي چاي خستگي را از رگ‌هايم پس مي‌زند و من هنوز در سفرم....


و

سيدضياء قاسمي عزيز

و محبوبه ابراهيمي به اغوش وطن بازگشتند

حالا بدون انها از تهران بدم مي ايد و دلتنگ علي كوچولو هستم

   ضياء: هنگامی که در 10 سالگی آواره شدم در لحظه عبور از مرز، دستم در دست پدرم بود و  اکنون بعد از 22 سال که از همان مرز باید بگذرم، دست پسر هشت ساله ام در دست من است و این یعنی آوارگی مجدد من و یک نسل دیگر. 

لينك: ای کاش ایران و افغانستان، پر از سید ضیاء قاسمی بود
 

و شعري از يك دوست ( اصغر صالحي)

 لينك: اسطوره های مثل تو ازبس که نادرند

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |