تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت

سلام. مدتی است که دیر کرده ام. سپاس از کسانی که پیام ماندند و خواندند. به زودی کامپیوتر می خرم و مرتب خواهم نوشت. با یک شعر و چیزهای دیگر بازآمده ام.   


اینجا را ببینید:  از جنس رفتن

 

از دور

از بسیار دور

به سوی تو می آیم

به ناگاه اگر بادی میان موهایت دوید

اگر نامت را شنیدی

و پشت سر کسی نبود

اگر سنگی به شیشه نشست

با لبخندت کلکین را باز کن

چرا که من باز آمده ام

تشنه تر

شوریده تر

از دور

از بسیار دور

جون ۲۰۰۷

" ناجوها ناجوها "

  اتاق کاه گلی، اتاقی با سقف چوبی، در چوبی، کلکین چوبی. اتاقی که در آن زاده شدم.  کلکین را می گشایم. شاخه های بادام به اتاق سرک می کشند. بخاری چوبی را می بینند که منتظر زمستان نشسته است. کتابهای قطور پدر  که در قفسه های چوبی از یاد رفته اند. و پسرک شوخی که شکر دندانهایش را برده و آفتاب گونه اش را سوخته. پسرک با کنجکاوی به بیرون نگاه می کند.

     زردآلوها چون گونه های دختران تازه عروس، گیلاسها چون قطره های خون تازه "یارمحمد" و آن طرف بعد از مزرعه زردک (هویج)، چند درخت ناجو ایستاده اند. درختان ناجو؟ تا به حال آنها را ندیده بودم. آدمها گاهی چیزهای خیلی بزرگ را نمی بینند. گاهی چیزهای خیلی بزرگ را از یاد می برند.  ناجوها آن طرف جوی به صف کنار هم ایستاده اند، بلند قامت و سرفراز. می توانند تمام درُه را ببینند. مسافرانی را که از شهر بازمی گردند،گلُه گوسفندها را که به صحرا می روند. دختران قریه را که از جوی آب در کوزه های و دیگها می کنند و  زنها را که در اویلی نمد می بافند. آنها همه چیز را می بینند. حتی خانه " یارمحمد" را که سالها غیرمسکون مانده و قبرستان را که یارمحمد در آنجا خوابیده است.

     روزی که از روستای کاهگلی مان دور می شدیم. از دره گذشته بودیم که پدر گفته بود:" لحظه ای دم تازه کنیم". پدرم مرا از اسب پیاده کرده بود و من به پشت سر نگاه کرده بودم. به خانه های کاه گلی، مزرعه های کاه گلی، آدمهای کاه گلی و ناجوهای کاه گلی. ناجوها هنوز به بدرقه مان ایستاده بودند و دست تکان می دادند.

  ناجوها ناجوها.   شاید هنوز هم هر غروب به دوردستها خیره می شوند و منتظر کسی هستند. 


    بعضی فیلم ها را نباید دید. بعضی دیدن و ندیدنش فرقی نمی کند. و بعضی  ندیدنش تاسف دارد. هفته قبل از شبکه "اس بی اس" یک فیلم فرانسوی ماندند که در آن " عمر شریف " در نقش " آقای ابراهیم" بازی کرده بود. در همسایگی ابراهیم پسر یتیمی  زندگی می کرد که تنها دوستانش چند روسپی بودند. پسرک هر بار که به دکان ابراهیم می آمد چیزی را می دزدید و ...  بقیه اش را باید خودتان ببینید. monsieur_ibrahim

  "مادربزرگ "

   برای تو و من همه چیز هیچ شده است. درخت ها، اشیاء، پرنده ها، آدمها و این کلمات هیچ است. بیا در یک بعد از ظهر تابستان در ایوان آفتابی بنشینیم و گرم شویم. به اندازه صد زمستان گرم شویم . تو قصه هزار و یک شب زمزمه کنی و من بگویم: گور پدر همه چیز.


دختر جاده. دختر سفر

   چقدر سفر کردن را دوست دارم. همیشه آرزو کرده ام به قاهره بروم به اسکندریه به یونان به هند ولی خوب شاید در حد یک آرزو باقی بمانند. ولی زوزانا شاید به جای من و خیلی های دیگر این آرزوها را تجربه می کند. او این روزهادر مشهد است، در خانه کوچک ما، در محله فقیرمان "ده متری ساختمان". (فکر نمی کردم روزی دلم برای آن کوچه های تنگ و شلوغ تنگ شود.) و جای من خالی است تا با هم به "درّدری" برویم، به " سیمتری طلاب"، به " گلشهر" برویم.  

   چند روز دیگر سه ماه می شود که از مشهد دور شده ام. از دوستانم و خاطرات نوجوانی و جوانی ام. همیشه به آنجا فکر می کنم. به خصوص در خوابهایم به آنجا می روم. و از بین همه ی آنها یاد آشپزخانه " درُدری" را می کنم. چه خاطراتی که از آن چاردیواری کوچک ندارم. دور آن میز جادویی با چه کسانی که گپ نزده ام. برای چه کسانی که شعر نخوانده ام و از چه کسانی که شعر نشنیده ام. 

   چند روز پیش اتفاقی به خانه تلفن کردم و خواهرم گفت که همه ی دوستانت اینجا هستند. بسیار تعجب کردم و بعد از مدتها با آنها گپ زدم. با مارال، احمدی، نبی زاده، سجادی، استاد مظفری، محمدی غلامرضا علی و خیلی های دیگر . زوزانا همه را برای خوردن " آش " میهمان کرده بود. جای من خالی بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |