
قابل توجه همه : از اين به بعد به جاي persianblog.com بنويسيد persianblog.ir تا مشكلي كه در اين چند هفته پيش آمده برطرف شود.
سين مثل
سلام. هميشه ميخواهم خوب باشم. خوب راه بروم. خوب حرف بزنم. خوب بخوابم. خوب بنويسم. اما متاسفانه خوب عمل نميكنم. مدتهاست كه قصد خانهتكاني اين كلبه كهنه را دارم و قرار بود بهار كه بيايد، چند شاخه گل محمدي و رز بگيرم. چند قاب تازه بسازم و چند عكس تازه در آنها بنشانم. پرده را كنار بزنم، نور را به صندلي تنهاييام تعارف كنم. جاروي مادركلان را بيابم و قصر عنكبوت را از چارگوش اتاقم بدزدم. خلاصه اينكه ميخواستم نو كنم. همه چيز را، وقتي بهار ميآيد. اما بهار آمد و سبزهها سبز پوشيدند و پوسيدند وعنكبوتها جشن گرفتند و عكسها اخم كردند و من زدم زير دلتنگي...
سين مثل
سفر شروع شد. از همين چند ساعت ديگر شروع شد. به مقصد جايي كه نامش را هم درست نميدانم. از وقتي كه به اين جزيره بزرگ آمدم، براي سفر دلتنگ شده بودم مثل بسيار چيزهاي ديگر. ولي همين ديشب تصميم گرفتم بروم و كمتر از دو ساعت ديگر از اين شهر و هر آنچه را كه در يك شهر ميتواند باشد، دور ميشوم. از شلوغي آدمها و سيمها و ماشينها و كامپيوترها و دودها. و تا دو هفته پس نميآيم. دو هفته بدون همهي اين چيزها كه گفتم و بدون تلفن و اينترنيت حتي. جالب است اينجا كه معدن مدرنيسم و تكنولوژي است، تو ميروي به جايي كه بيشتر به روستايي در "بدخشان" يا " سمرقند" ميماند. ساكت و خلوت و وحشي. هر چند اينبار بسيار متفاوت است.

مادر من و سيدرضا و فريده و علي و نسيم و دريا. او مادر من است.همان كه دستهايش را دور زانويش حلقه زده با انگشتر ياقوت نشانش كه يادگار مردي دور است. مردي كه ديرهاست رفته و هيچ وقت برميگردد.
او مادر من است. همانكه لبخند ميزند. و خاطرات تلخش را پشت چادرياش پنهان ميكند. همانكه به دوردستها خيره شده است. او پشت هر سبزه، جنگلي مي بيند و پشت هر ديوار، كلكيني.
بارها او را ديده بودم كه به جايي در ديوار خيره ميشود. يك صبح به او گفتم: چرا همهاش به اين ديوارها خيره ميشوي؟ خسته نميشوي؟ سرش را برگرداند، گفت: هيس، ، آرام باش، طوطيها خواب هستند. گفتم: "مادر مزاق نكو، طوطي كجا بود؟ اينجه كه فقط ديوار است". گفت: "جلوتر بيا، تيز سيَ* كو". جلو رفتم. با كنجكاوي به يك تكه ديوار خالي نگاه كردم. ناگاه از ميان ديوار، كلكيني روئيد. دستهاي مادرم آن را باز كرد، و من باغ روئايي او را ديدم. يك جاي بسيار سبز بود. كه در آن بسيار اسبها ميدويدند. اسبهايي كه تا حال نديده بودم. اسبهاي سفيد، سرخ، آبي، سياه. مادرم گفت: " سيد الياس، اين راز بين ما باشد". من تنها سرم را تكان دادم و همچنان به اسبهاي سرخ وحشي نگاه ميكردم. ...
او مادر من است. دوست مورچهها. دوست گنجشكها. دوست گربهها. همهي كبوترها او را ميشناسند و هر صبح به ميهماني او ميآيند. پشت بام حويلي ما پر از پرنده است.
به ياد ميآورم، آخرين روز را. اشك از گوشهي چشمهايش سُر خورد و به گوشه لبهايش غلتيد. به او قول دادم به زيارت امام رضا ميبرمش. دستش را بوسيدم. پيشانيام را بوسيد و گفت:" در پناه خدا سيد الياس".

سين مثل
سيدرضا و سيدضياء و من
به ياد ميآورم درست يك سال پيش در همين روزها بود كه من و سيدرضا و سيدضيا روي تخت چوبي قهوهخانهاي در اروميه دور هم نشسته بوديم و چاي مينوشيديم. آن وقت فكرنميكردم، آنشب تمام خواهد شد و ما تا ديرها دور هم نخواهيم نشست. حالا هركدام دور به جايي شدهايم. رضا به قصههاي چارلزديكنز رفته، من به تبعيدگاه زندانيان انگليسي آمدم و ضياء به آغوش مادر بازگشته است. چه لذتي دارد وطن بغل كردن.
شعري از سيدرضا تقديم به سيدضياء:
از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت
یا داشت، هیچ حرف برای بیان نداشت
از مرز رد شدی، مثلا فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟
به پیشوازت آن که نخست آمد اشک بود
این یار مهربان که رخی مهربان نداشت
از گرد و خاک غم بغلت کرد این رفیق
چندان که انس داشت به تو، دیگران نداشت
بیماری، آن که سر چلی ات کرد پیرمرد
بس گشته بود قریه به قریه توان نداشت
می خواستی خوشی بخری، صاحب خوشی
قاچاق می فروخت خوشی را، دکان نداشت
از مرز رد شدی مثلا فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کل جهان نداشت؟
شاعر به پادشاهی بد بختی آمدی
ملکی که از ازل به سرش آسمان نداشت
ملکی که شاعرانش تجار آدمند
وحی آورش کسی که اصولا دهان نداشت
سگ ها در آن وزیر و وکیل و خران امام
درمسجدش بدون زر وسیم اذان نداشت
می خواستی چه داشته باشد وطن اگر
بر سفره اش کرور کرور استخوان نداشت
شاعر وطن گذشته دوراست و این زمان
جز هزل وآز و فاژه وآه و فغان نداشت
ای کاش جای شعر زر و زور داشتی
این حسن لا یزال برای تو نان نداشت
خ
خوابم گرفته. همين الان كه مينويسم چشمهايم روي هم ميروند ناخودآگاه. بسيار خستهام. و تا چند دقيقه ديگربايد كوله پشتي را بردارم و كليد را در قفل بدوانم. بدرود دوستان.