تبليغاتX
مرده های بی برکت
مرده های بی برکت
 


اين وبلاگ از اين به بعد هر هفته ( دوشنبه ها) به روز مي‌شود.

و وبلاگ شعرهايم به روز شد ( نوجوانان افغانی در انتظار اعدام)

و وبلاگ عکس‌هايم به روز شد ( روستاي رودخانه)


و معصومه موسوي ( شاعر جوان و موفق هموطن) به جمع وبلاگ‌نويسان پيوست


      وطن كجاست؟.

      پيام همين بود: وطن كجاست؟. همين سوال كوتاه. به راستي وطن من و تو كجاست؟ اين شد كه اين "شايد شعر" را نوشتم. مي‌دانم خيلي‌ها با خواندنش، پوزخند مي‌زنند كه تو ديگر اداي وطن‌پرستي درنياور كه اگر چنين بودي، نمي‌گريختي؟ مي‌دانم كه خيلي‌ها فكر مي‌كنند، همينكه كسي پايش را  بر خاكي غريب مي‌نهد، به ريش همهِ آن شعارها و حس‌ها و خاطره‌ها مي‌خندد. مي‌دانم  و جوابي براي آن پوزخندها ندارم.

(از شهرزاد اكبر، زهرا حسين زاده، علي كاظمي، محمد تقي اكبري (سراج) دعوت مي‌كنم تا در وبلاگ‌هاشان در اين مورد بنويسند. )

                             وطن كجاست؟

 وطن كجاست؟

وطن، ميزي چوبي

كه دورِ آن چاي نوشيديم

دم تازه كرديم

پيش از آنكه ماموران اداره‌ مهاجرت ما را بيابند.

 

وطن

قايقي كهنه

آواره بر موهاي وحشي اِژه *

" دعا كنيد دريا آرام بگيرد

ابرها آرام

بادها آرام..."

ناخداي پير مي‌گفت

پيش از آنكه با موج‌ها برقصيم.  

        

وطن                                                           

اردوگاهي در " تربت‌جام"*

با ديوارهاي سيماني ِبلند

با سيم‌هاي خاردارِ بلند                          

با صف‌هاي بلند ِ

                   نان و نامه و ننگ.

 

وطن

قهوه‌خانه‌اي دور در "لندن"  

ميان مه و دود و تاريكي

كه مرداني با سايه‌هاي پريشان

و چشمان ِ كمرنگ ِگم

تلخ تلخ  نفس مي‌كشند

و پياله‌هاي غم مي‌نوشند.

 

تلّ سياه

سفيد سنگ

عسكر آباد *

كويته

استامبول ...

وطن شايد همين گودال گرسنه در "الخليل"* باشد

كه لب‌هاي تشنه‌ي مرا انتظار می کشد.

وطن كجاست؟

 

پاي نوشت‌ها:

·         ِاژه: دريايي بين يونان و آناتولي كه مسيرعبور مهاجران غيرقانوني بوده كه بسياري غرق شدند.

·         تربت جام، تل سياه، سفيد سنگ، عسكرآباد: اردوگاههايي مخصوص مهاجران در ايران.

·         كويته : از شهرهاي پاكستان كه افغان‌هاي زيادي در آن سكونت دارند.

·         الخليل: مسجد و قبرستاني به همين نام در آدلايد استراليا.

                     

حماقت عاشقانه:

از وقتي به اين ولايت آمده‌ام، باران‌هاي زيادي ديدم. تقريبا هر هفته يكي دو باران ديوانه‌بار مي‌بارد و خيابان‌ را از آدم‌هاي عوضي خالي مي‌كند. من هم يكي از همان آدم‌هاي عوضي بودم، كه با نم‌نم هر باران، دنبال سرپناهي مي‌گشتم. در پناه ديواري، ستوني، درختي، مي‌ايستادم و به قطره‌هاي ديوانه مي‌نگريستم.

اما امشب، داشتم مي‌خوابيدم كه باران در زد. همينطور در زد و هي لج كرد. "باران مي‌بارد؟" آه  تازه شناختمش. به دنبالم آمده بود. رفيق كودكي‌ام ، يار دبستاني‌ام. بلند شدم، دمپايي‌ام را پوشيدم و بيرون زدم. رفيق قديمي سلام كرد. سلامش يك غرّش بلندبود.از كوچه گذشتم و به خيابان اصلي رسيدم. ماشين‌ها مثل گاوهاي وحشي اسپانيايي مي‌دويدند تا به طويله‌هاشان برسند و هر كدام وقتي مرا چنان سرگردان مي‌ديدند بوق مي‌زدند و مي‌گذشتند.

در اينجا اين قدم زدن ساعت ۱۲نيمه‌شب، يك نوع ديوانه‌گي به حساب مي‌آيد. يك نوع حماقت، حماقت عاشقانه. بله، من و رفيقم با هم قدم زديم و شعر خوانديم. بعد به سرم زد كه بدوم. دويدم، بسيار دويدم و تمام خستگي‌ و دلتنگي اين چندماهه بدر شد. آنگاه با هم فرياد زديم هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي. هووووووووووووووووو. هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم روشن شد. دهانم را باز كردم و يك قطره از باران را نوشيدم مثل قند شيرين بود.  

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |