

براي: سين- الف- عين
حال مترسكي را دارم
كه كلاغها از او نميترسند
شادمانه بر شانههاي كهنهام مينشينند
و به چشمان لاغر كاهيام ميخندند
حال مادري را دارم
كه آخرين بوسه را بر پيشاني جوانش مينشاند
درست همانجا كه گلوله عاشق خواب ديده است
حال "مرگ" را دارم
هنگامي كه جان آخرين انسان را ميگيرد
تمام شد.
آه! من چقدر دلتنگم
چه كسي جان مرا ميگيرد؟
ابليسم
در واپسين غروب
پاي لرزان و دل پريشان
از دروازه جهان ميگذرم
- اين برفهاي سفيد روي سرم از كجا آمدهاند؟
آيا تمام اين راه را من پيمودهام؟
آيا مجالي براي بازگشت هست؟
حال كبوتري را دارم
كه پاسپورت هيچ سرزميني را ندارد
كه اجازه ورود به هيچ مرزي را ندارد
به آسمان خسته ميزان* خيره ميشود
- چقدر تشنهء يك سير بارانم.
ميزان: ماه اول پاييز *
مرا در آغوش بگير
پيش از آنكه فرو بريزم
چون فنجاني كه از انگشتانت ميريزد
تكههاي مرا جمع كن
و یکی یکی
به باد بسپار
من سبك شدهام
چون برگي بيريشه
چون پري آواره
18/11/2007
به اين وبلاگها سر بزنيد، لطفا: شعري براي ...
موسيقي وبلاگم نيز،كار يكي از دوستان عزيز من است. محمدرضانامدارپور(هيوا)