
2
" من گرگ خيالبافي هستم"، اولين مجموعه شعرهاي من چاپ شد. بعد از حدود يك سال انتظار و دو بار ممنوعيت مجوز. اين كتاب توسط " نشر آهنگ ديگر" منتشر شده است. در پست بعدي، توضيحات بيشتري خواهم نوشت.

۵
" بگذاريم كه احساس هوايي بخورد" عنوان برنامهاي بود كه در 16 دسامبر در آدليد برگزار شد. در حقيقت اولين نشست فرهنگيان آسترالياي جنوبي بود كه به بهانه حضور خانم سوزانا الشفسكا و تقدير از ايشان در معرفي ادبيات مهاجرت افغانستان. اين برنامه به همت " سيدنادراحمدي" و چندتن از فرهنگيان برپا شد كه در آن مراسم شعرخواني توسط شاعران جوان شهر آدليد نيز اجرا شد.

۷
و من دوباره متولد شدم. تاريخها را اشتباه ميكنم و حتي روز تولدم را چند روز بعد فهميدم، آن هم توسط يك دوست قديمي مهربان. شعري تقديم به خودم:
۱
تو را ميشناسم
با گريه آمده بودي
و چشمهاي زيبايي داشتي
بر تو شب نشستيم
در گوشت اذان گفت
مردي به آوازي شكسته
و زني عاشقت بود
اما بر تو چه گذشته است؟
كه چنين تلخي
چنين بيرنگ
دلتنگ
آرزوهاي عجيبي داشتي
يادت هست ؟
۲
ميخواستم
چراغ بگيرم شب را
ميخواستم
براي گنجشكها لانه بسازم
روي آخرين شاخه
دور از چشم گرسنهترين سنگها
براي مادرم
شانه بخرم
تا اسبهاي سفيد وحشي روي سرش
رام شوند
آرام شوند
براي پدرم
عينك نو بگيرم
تا دنيا را روشنتر ببيند
براي تو كلكيني بسازم
روبروي دريا و آسمان
آنگاه
بر صندلي غروب بنشينيم
چاي سبز بنوشيم
و به دورها خيره شويم
اما باد وزيد ....
۳
و مرگ مثل يك راز بزرگ آمد
و مرا و تو را به يكديگر رساند
بخواب عزيزم
نه مادري
نه محبوبي
نه دوستي
تنها من براي تو گريه ميكنم
بر جنازهات نماز ميگذارم
تو را به خاك ميسپارم
بخواب عزيزم
نه ميني در كمين پاهايت خوابيده
نه پيامبري تازيانهات ميزند
نه رئيس جمهوري تيربارانت ميكند
بخواب
با رازهاي سرد نگفته
موريانهها تكه تكه، تو را ميشنوند.
28/12/2007
۹
ازآنجا كه اين روزها حال دلم چندان مناسب نيست چند شعر از دوستانم را كه به خودم تقديم شده، در اينجا ميمانم تا هم دلم تسلي بيابد و هم مّرديم از بس مشهور نشديم.

سعید توکلی
آهوی بی نظیرتر از بی نظیر ها
سبزند باز از نفس تو کویر ها
یک لحظه تا گذشتی از این سرزمین دور
سر به هوا شدند همه سر به زیر ها
بر دامنای کوه برقص و بکوب پا
تا پر شود مشام زمین از عبیر ها
داغ شکار نیست اگر غبطه می خورند
بر چشم های ساحره ات ماده شیر ها
عقل کسی به ساحت تو قد نمی کشد
در مانده اند در کف تو فالگیر ها !
اسطوره های مثل تو ازبس که نادرند
باهرعیارشان که بسنجی جواهرند
دنبال خودکشیدن دلهای خسته را
حتی بدون آنکه بخواهند قادرند
گاهی اگرکه سیل روان است محکمند
گاهی اگرکه سنگ ببارد مسافرند
معنای تلخ این همه انگشت روبه تو
این است:(دل مبندکه اینان مهاجرند)
□□□
آنگونه ای که بی هنرانی شبیه من
باهرزبان که ازتو بگویند شاعرند
شاعر رهاکن این همه غم راکه واژه ها
دیوانه وار منتظر بیت آخرند
عبدالحسين انصاري
آدم ها / ادای مجسمه ها را در می آورند/ و روی کا ناپه ها لم می دهند/ ولی تو با من از دخترا ن فرخار گفتی و/ از گرسنگی کلما ت/ زاینده رود تنها می تواند/ مشق های اصفهان را خط خطی کند/ ویا مثلا/ چند پل را از روی خودش عبور دهد/ ولی تو از تمام مرزهای جهان/ کلاغ پر عبور کرده ای/ آه الیاس اینقدر شانه های اصفهان را نلرزان/ کاشی ها هم آرامش می خواهند.
عاصف حسيني
سیاهی بالاپوشت / ابرهای نرمی است/ که فصل جفت گیری سگ ها و عشق بازی ما را دیر می کند / راستی! این که آقای شاعر خوب / می رود با سرود و صداقت و لبخند / از حوالی درد/ شوخی آخر فصل است / مطمئن باش عزیزم / مطمئن باش ما نمی میریم حتی اگر که شاعران تایمز...
۱۰
اي ساربان كجا ميروي ؟
ليلاي من چرا ميبري؟
2
" من گرگ خيالبافي هستم"، اولين مجموعه شعرهاي من چاپ شد. بعد از حدود يك سال انتظار و دو بار ممنوعيت مجوز. اين كتاب توسط " نشر آهنگ ديگر" منتشر شده است. در پست بعدي، توضيحات بيشتري خواهم نوشت.

3
آن نيمكت كهنه را سوختهاند
آن كوچه تاريك را خراب كردهاند
و اين هواپيماي نعلتي چهار نعل ميدود
و تو را از من ميدزدد
4
" بگذاريم كه احساس هوايي بخورد" عنوان برنامهاي بود كه در 16 دسامبر در آدليد برگزار شد. در حقيقت اولين نشست فرهنگيان آسترالياي جنوبي بود كه به بهانه حضور خانم سوزانا الشفسكا و تقدير از ايشان در معرفي ادبيات مهاجرت افغانستان. اين برنامه به همت " سيدنادراحمدي" و چندتن از فرهنگيان برپا شد كه در آن مراسم شعرخواني توسط شاعران جوان شهر آدليد نيز اجرا شد.

5
و من دوباره متولد شدم. تاريخها را اشتباه ميكنم و حتي روز تولدم را چند روز بعد فهميدم، آن هم توسط يك دوست قديمي مهربان. شعري تقديم به خودم:
تو را ميشناسم
با گريه آمده بودي
و چشمهاي زيبايي داشتي
بر تو شب نشستيم
در گوشت اذان گفت
مردي به آوازي شكسته
و زني عاشقت بود
اما بر تو چه گذشته است؟
كه چنين تلخي
چنين بيرنگ
دلتنگ
آرزوهاي عجيبي داشتي
يادت هست ؟
2
ميخواستم
چراغ بگيرم شب را
ميخواستم
براي گنجشكها لانه بسازم
روي آخرين شاخه
دور از چشم گرسنهترين سنگها
براي مادرم
شانه بخرم
تا اسبهاي سفيد وحشي روي سرش
رام شوند
آرام شوند
براي پدرم
عينك نو بگيرم
تا دنيا را روشنتر ببيند
براي تو كلكيني بسازم
روبروي دريا و آسمان
آنگاه
بر صندلي غروب بنشينيم
چاي سبز بنوشيم
و به دورها خيره شويم
اما باد وزيد ....
3
و مرگ مثل يك راز بزرگ آمد
و مرا و تو را به يكديگر رساند
بخواب عزيزم
نه مادري
نه محبوبي
نه دوستي
تنها من براي تو گريه ميكنم
بر جنازهات نماز ميگذارم
تو را به خاك ميسپارم
بخواب عزيزم
نه ميني در كمين پاهايت خوابيده
نه پيامبري تازيانهات ميزند
نه رئيس جمهوري تيربارانت ميكند
بخواب
با رازهاي سرد نگفته
موريانهها تكه تكه، تو را ميشنوند.
28/12/2007
از آنجا كه اين روزها حال دلم چندان مناسب نيست چند شعر از دوستانم را كه به خودم تقديم شده، در اينجا ميمانم تا هم دلم تسلي بيابد و هم مّرديم از بس مشهور نشديم.

سعيد توكلي
http://saeedtavakoli.blogfa.com/
آهوی بی نظیرتر از بی نظیر ها
سبزند باز از نفس تو کویر ها
یک لحظه تا گذشتی از این سرزمین دور
سر به هوا شدند همه سر به زیر ها
بر دامنای کوه برقص و بکوب پا
تا پر شود مشام زمین از عبیر ها
داغ شکار نیست اگر غبطه می خورند
بر چشم های ساحره ات ماده شیر ها
عقل کسی به ساحت تو قد نمی کشد
در مانده اند در کف تو فالگیر ها !
سيد اصغر صالحي
http://www.asefiha.persianblog.ir/
اسطوره های مثل تو ازبس که نادرند
باهرعیارشان که بسنجی جواهرند
دنبال خودکشیدن دلهای خسته را
حتی بدون آنکه بخواهند قادرند
گاهی اگرکه سیل روان است محکمند
گاهی اگرکه سنگ ببارد مسافرند
معنای تلخ این همه انگشت روبه تو
این است:
(دل مبندکه اینان مهاجرند)
□□□
آنگونه ای که بی هنرانی شبیه من
باهرزبان که ازتو بگویند شاعرند
شاعر رهاکن این همه غم راکه واژه ها
دیوانه وار منتظر بیت آخرند
عبدالحسين انصاري
آدم ها / ادای مجسمه ها را در می آورند/ و روی کا ناپه ها لم می دهند/ ولی تو با من از دخترا ن فرخار گفتی و/ از گرسنگی کلما ت/ زاینده رود تنها می تواند/ مشق های اصفهان را خط خطی کند/ ویا مثلا/ چند پل را از روی خودش عبور دهد/ ولی تو از تمام مرزهای جهان/ کلاغ پر عبور کرده ای/ آه الیاس اینقدر شانه های اصفهان را نلرزان/ کاشی ها هم آرامش می خواهند.
عاصف حسيني
سیاهی بالاپوشت / ابرهای نرمی است/ که فصل جفت گیری سگ ها و عشق بازی ما را دیر می کند / راستی! این که آقای شاعر خوب / می رود با سرود و صداقت و لبخند / از حوالی درد/ شوخی آخر فصل است / مطمئن باش عزیزم / مطمئن باش ما نمی میریم حتی اگر که شاعران تایمز...
6
اي ساربان كجا ميروي ؟
ليلاي من چرا ميبري؟