
شادم چون كبوتري كه به سلامت به خانه رسيده باشد
با چند كرم كوچك بر نوك
و بيتابي كودكانش براي صرف شام

يك پياله چاي با سيد نادر احمدي
بار سوم بود كه تلفن زنگ زده بود و من حال جواب دادن نداشتم. اما اين بار سعي كردم از رختخواب بلند شوم. با تنبلي بلند شدم و به ساعت نگاه كردم. 10 كم 12 بجه ظهر بود. تلفن بيچاره هنوز به خودش ميپيچد. آن را برداشتم و با خستگي گفتم: الو، كيه؟ صدايي از آن طرف گفت: "منم، آماده باش تا ده دقيقه ديگه ميرسم ، چاي سبز و صبحانه مفصل را آماده كن، خداحافظ". اين را گفت و قطع كرد. هنوز گيج خواب بودم و يك لحظه هوس كردم بروم و دوباره دراز به دراز بيافتم، امّا اين كه استاد بود. به اطرافم نگاه كردم. اتاقي پر از كاغذ و رنگ و مداد و لباس روبرويم ميديدم. آنها هم مثل من هر كدام يك گوشهاي خمار افتاده بودند. دست به كار شدم. تنها ده دقيقه وقت داشتم...

سيد نادر احمدي را در مشهد ديده بودم. اولين بار بود كه به جلسه شعر "درّدري" ميرفتم و او مجري جلسه بود. آدم شاد و سرزندهاي مينمود. تازه كتاب دومش را چاپ كرده بود " گل پيراهن سارا". اما بعد از چند هفته شنيدم كه به به فرنگ رفته است. دوستانش از خوبيهايش ميگفتند و از شوخ طبعي و فكاهيهاي شيرينش و مدام ميناليدند كه چقدر زود ما را فراموش كرد و به آن طرف آبها دلبسته شد. ديگر كمتر شعر و نوشتهاي از او در مجلهها ديده ميشد. خلاصه اين گذشت و بازي تقدير مرا به مهاجرت واداشت و اتفاقا به ولايتي آمدم كه نادر احمدي آنجاست و پس از سالها او را ديدم. ولي او عوض شده بود. آنطور كه انتظار داشتم شاد نبود، نميخنديد و فكاهي شيرينش را هم نشنيدم. دلتنگ و غمگين مينمود.
همان روزهاي اول به خانهاش رفتم و با هم در پارك كوچكي قدم زديم. عصر بود و درختها ميلرزيدند. ميان ما سكوت بود. گفتم:" استاد چرا اينقدر گرفته به نظر ميرسيد؟ آدم كه نبايد اينجا غمگين باشد. اينجا كه ..." او به من نگريست، لبخند كوچكي زد و شروع كرد به گفتن. از آمدنش به فرنگ! و قصههاي تلخي كه باورش برايم مشكل بود. از تنهايي، بيهمزباني و بيهمكلامي. ازنامردمي بعضيهموطنانش. در آخر خنده تلخي كرد و گفت:" دلتنگي ساكتم كرده، خنده را از لبهايم برده. بگذار چند روزي بگذرد خودت ميفهمي..."
حالا ماهها ميگذرد و من اندكي از حالي كه او در سالهاي اول غربت داشته را حس ميكنم. اما خودم را بسيار خوشبخت ميبينم كه كسي چون او در اين شهر است تا گاهي از اين شلوغيها و خستگيها و گرفتاريها بگريزم و شعرهاي بادكردهام را برايش بخوانم، از دوستان قديم قصه كنيم و گاهي بخنديم.
صداي زنگ در ميآيد. خودش هست. در را باز ميكنم. لبخند ميزند و داخل ميآيد. با دو نان تازه كه از دكان افغاني گرفته است. چاي سبز را در پياله ميريزم. او به اتاقم مينگرد و به شوخي ميگويد: ماشاءالله چه اتاق شاعرانهاي داري رئيس!
22/2/2008 آدلايد
از آخرين شعرهاي سيدرضا محمدي تقديم به وحيد طلعت
( هفته پيش به اتفاق با سيدرضا گپ زدم. همان صداي صميمي و شوخ و مهربان. كلي قصه كرديم و غصه خورديم و غيبت كرديم. و اين شعر را خواند و من هم تندتند نوشته كردم، اميدوارم صحيح باشد)

پس او نبود گلي روي دست صحرا بود
كه سخت در برهوت بهار تنها بود
پس او گلي كه نمو كرده بود از قحطي
كه دست رنج تمام ستروني ها بود
گلي كه نامش را هيچ كس نميدانست
بدون نامترين سرگذشت دنيا بود
برآمد از صحرا از غبار خاك گذاشت
هزار مرتبه پر برگ بود، زيبا بود
تنش شكوه اساطیر باستاني شرق
تكلّمش ملكوت شرير اشيا بود
من از مسافرت پيري آمده بودم
كنار او، او كه او نبود امّا بود
به سردي جانش ديدهديده دست كشيدم
كوير لايزرع هر چه بود صحرا بود
مارچ ۲۰۰۸ لندن
چند لينك، ببينيد و لذت ببريد
تبريك صميمانه به دوست داستانويسم، حبيب صادقي براي برنده شدنش درپنجمین جشنواره سراسری شعر و داستان جوان سراسر کشور(ایران)
وبلاگ زيباي آدالار و وحيد طلعت و خاطرهاش از سفر به مشهد.
سايت زيبا و جالبي به نام مركز هنرهاي معاصر افغانستان