به سيّد رضا محمدي عزيزم كه از جان دوست‌ترش ‌مي‌دارم.

 طرح الياس علوي

"جهان ترانه‌‌ي تلخي است"

نگاهِ نااميد ِ مرد گفت

وقتي مرگ را كنار بسترش ديده بود

كه آرام و صبور

منتظر نشسته است.

 

"جهان ترانه‌ي كوتاهي است "

لب‌هاي ترك‌خورده‌ي پسري گفت 

كه گلوله‌هاي عاشق زيبائي‌اش را بوسيده بودند.

- چه زود تمام شد! 

  كاغذپران‌ و آواز و خنديدن

 

"جهان ترانه‌‌ي تاريكي است "

ديوار خراشيده‌يِ‌ اتاقي ‌گفت

كه قرن‌ها

      ميهمان آخرين شب محكومان بود.

-  مرده‌گان بسياري هنوز در من نفس مي‌كشند

  نامه مي‌نويسند

  از ترس مي‌لرزند.

 

جهان ترانه‌ي دوري است

پاهاي بی‌تاب آواره‌اي گفت  

كه مي‌خواست از مرز بگذرد...

 

 جهان ترانه‌ي تلخي است.

۱۶ مي‌۲۰۰۸ -  آدليد

 


(لطفا اين مطلب را بخوانيد و  نظر بدهيد)

   "خطّ سوم منتشر شد". اين خبري بود كه ماهها منتظرش بودم. و يك ماه ديگر نيز بايد صبر مي‌كردم تا بتوانم لمسش كنم. ورق بزنم، طرح‌هايش را ببينم و بخوانمش. بالاخره انتظار به سر رسيد. همان شب اول بيشتر مجله را خواندم و به قول معروف دلي از عزا در آوردم. اما در پايان آن جشن يكنفره، احساس تلخي با من بود. مي‌خواهم آن را با شما نيز قسمت كنم.

 

    خط سوم، نام مجله‌اي است كه به همت چند شاعر و نويسنده  در موسسه درّدري منتشر مي‌شود. مجله‌اي كه به باور بسياري، در تاريخ كشور ما به وزانت و فخامت آن نمي‌توان يافت. بزرگترين نويسندگان و شاعران در آن مي‌نويسند. و چيزي كه عجيب و شگفت است اينكه تنها حلقه‌اي است كه معيارش قوميت و مذهب و منطقه‌گرايي نيست ( و اين در تاريخ پرافتخارما يك بدعت آشكار است).

 

    اما چيزي كه كام مرا تلخ كرد و عزايم را به عزا بدل كرد اين بود كه چرا چنين گل زيبايي هر بهار شكوفه نمي‌دهد؟ چرا اين اسب‌هاي پرشور هر صبح شيهه نمي‌كشند؟ مگر نه اينكه در آشوب‌بازار فرهنگي و هنري ما جاي چنين گنجينه‌اي خالي است؟ مگر نه اينكه جوانان تشنه‌ي آموختن ما، به جاي خواندن داستان‌هاي مجلات بازاري پايتخت، مي‌بايد داستان‌هاي عميق " محمد حسين محمدي" و " آصف سلطان زاده" را بخوانند. دختران  به جاي شعرهاي كوچه‌بازاري هندي، شعرهاي " زهرا حسين‌زاده" و " محبوبه ابراهيمي" را زمزمه كنند...

 طرح جلد آخرين شماره مجله خط سوم

    اما باز به اين خيالات خنده‌ام گرفت: من كه باشم كه اينطور تجويز مي‌كنم؟اما دوستان، واقعا با همين حركت‌هاست كه كم‌كم پايه‌هاي شكسته ملتي استوار مي‌شود. براي رسيدن به سرمنزلي امن، به روشنايي نيازمنديم. مجله‌ِ خط سوم يكي از اين چراغ‌هاست.

 

     هر كسي بايد به سهم خودش كاري بكند. من از نزديك با اعضاي اين مجله آشنايم و از بعضي دردهايشان باخبرم. يكي از دلايل مهمي كه باعث تاخير چاپ يك ساله و حتي دوساله اين فصلنامه مي‌شود، مشكل مالي آن است. و اين مشكل با فروش مناسب آن در كشورهاي غربي و در داخل كشور و ايران تا حدي برطرف خواهد شد. اما دريغ كه مردم ما حتي قشر  فرهنگي، آنقدر كه براي گرفتن شيرتازه براي صبحانه اهميت مي‌دهند، به گرفتن يك مجله وزين وقعي نمي‌نهند. و نتيجه فقر است، فقر هميشگي، خمودگي و تاريكي... بگذريم.

و حال تو چه فكر مي‌كني؟ چه ايده‌اي داري؟

 

 نكته مهم۱: دوستاني كه در كشورهاي اروپايي يا امريكا هستند و مايل به دريافت يا اشتراك و يا نمايندگي پخش هستند، لطفا پيام بمانند.

 نكته مهم ۲: دوستاني كه در استراليا هستند، مي‌توانند مجله را از "آقاي ابولقاسم جاويد" در ملبورن،" سيدنادر احمدي" و من در آدليد (همينطور در فرش‌فروشي نجفي و سوپرماركت افغان نيز موجود است )  و " جناب آقاي انگوري" در سيدني و شهرهاي ديگر، دريافت كنند.


                                             

 

                                                     و  آخرين شعر سيدرضا محمدي

 رقابت

 

من و دریا دو رفیقیم ز هم  دور شده

دو به آشفتگی و غربت مجبور شده

 

من و دریا دو از آغاز ازل دیوانه

دو به لای و لجن جامعه مهجور شده

 

او شب و روز به  دشت و دره سر می‌کوبد

مثل اسبی که به ناگاه کرو کور شده

 

جاهلیت به سرآسیمه گی‌اش آورده

دختری تازه  شده  زاده  و در گور شده

 

او زنی عاشق مردی که در آن بالاهاست

اشکش از بس که چکیده است تنش شور شده

 

من، اگر شور نه عاشور پر از شور و شرم

که به بد بختی بسیارش مغرور شده

 

مثل دریا پر از آرامی  و  آشوبم و باز

با هزاران لجن و لایم محصور شده

 

می‌‌رسم کوچه به کوچه به تماشا بغلش

فرصتی که به هزار آفت مقدور شده

او به تشریف من سوخته مسرور ولی

من به دیدار چنو یاری مسحور شده

من و دریا دو رقیبیم ز هم دور شده

دو به آشفتگی و غربت مشهور شده

 

مي‌۲۰۰۸- لندن