<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> بَرکَت</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com</link>
<description>ادبی، هنری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 17:25:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و ما مثل چهل سال پیش پالتو پوشیده بودیم </title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;۱&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیستیم ما؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اسب هایی با یال های بافته شده&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;با چشمانی زنده به قهوه و تریاک &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دهانی دود آلود&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیستیم ما؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اسب هایی که به گاری بسته اند&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و کوه را &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;         چون خاطره ای دور از یاد برده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;احساس می کنم روحم را گم کرده ام&lt;/STRONG&gt;. البته هست اینجا. حسش می کنم که هست اما گاهی می رود آن دورها و برای خودش چکر می زند. تنهایم می گذارد و آنوقت فقط 65 کیلو گوشت و پوست و خون می مانم. تنها به خوردن  و غرایض جنسی فکر می کنم. غرایض جنسیُ غرایض جنسی که همیشه پنهان می کنیم. فکر می کنم آدمی زاد نوع خاورمیانه ای، اتفاقن غرایض جنسی وحشیانه سرشاری دارد که همیشه در ظاهر پنهان م&lt;SPAN class=text_exposed_hide&gt;ی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt; کند اما نمی تواند. رمان &quot;موج ها&quot; از ویرجینیا وولف را می خواندم. تنها تا صفحه 45 را خوانده ام. برمی گردد به سه هفته پیش اما هنوز در ذهنم مانده بعضی از تکه هایش. کسی مثل ویرجینیا را چه کسی می تواند درک کند؟. در یک جایی هست که با او با موجودی حرف می زند که در درونش خانه کرده و غذا می خورد و او با جزئیات توصیف می کند که چطور چنگال را برمی دارد و در گوشت مرغ فرو می برد و به دهان می گذارد و با دندانهایش خورد می کند. &lt;BR&gt;دیشب هم فیلم عجیبی را می دیدم در شبکه &quot;اس بی اس&quot;، در مورد جوانی که طراح خوبی بود اما معتاد به الکل و مواد مخدّر شده بود. یک شب رفت به یک کافه و به آواز زن گوش می داد که می خواند:&lt;BR&gt;inject me with love &lt;BR&gt;inject me with love&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;امروز پیرمردی آمده بود به دانشگاه و من به اتفاق تمام دیگر دانش آموزان به طرز لباس پوشیدنش و اینکه یک نایلون در دست دارد و کتابهایش را در آن گذاشته، خندیدیم. بعد او با متانت شروع کرد به حرف زدن و ما مثل ابلهانی پوچ گوش کردیم به او که چقدر بزرگ بود و زمینی بود. &lt;BR&gt;آدمی زاد چه ظرفیت عظیمی دارد برای پوک شدن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 330px; HEIGHT: 348px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;drawing by me:Elyas Alavi!&quot; align=baseline src=&quot;https://fbcdn-sphotos-a.akamaihd.net/hphotos-ak-snc6/251696_10150215148071591_647986590_7018512_1538836_n.jpg&quot; width=448 height=720&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از وقتی که دوباره به اینجا بازگشته ام، تنها شعرهای کوتاه می نویسم&lt;/STRONG&gt;. شعرهای روزهای اول، سرشار شادی و امید بودند. سرشار مستی. تو بگو &quot;شعرهای عاشقانه&quot;. شعرهای عاشقانه البته همیشه بوده با من. اما چه شعرهای عاشقانه ای! از کدام خاطره های عاشقانه می گفتم وقتی می نوشتم آنها را؟ کدام خاطره های عاشقانه؟ تو بگو، نگاه کنی در سالن به سایه های کمرنگ موهایش که افتاده روی پیشانی و بعد سایه های کمرنگ ابروهایش که افتاده روی چشمهایش و بعد سایه های کمرنگ بینی اش که انتظار بین بینی و لبها را پوشانیده است، تو بگو می شود خاطره عاشقانه؟. بعد لامپهای سالن روشن شود و آدمها همدیگر را بغل بگیرند یا دست بدهند و شروع کنند به حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن و همینطور تو هم حرف بزنی با آنها و حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و هر از گاهی نگاه کنی به موهایش که افتاده روی پیشانی اش. او هم حرف می زند خوب با آدمها و تو همینطور منتظری. منتظر یک فرصت. مثل یک گرگ که کمین کرده باشد. خوب این هم فرصت. حالا رفته و دارد چای می ریزد. هیچ آدمی هم کنارش نیست. برو گرگ من، شاعر فرهیخته. برو و خودت را نشان بده. برو و بگو :&quot; سلام، من الیاسم...&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;سه  ساعت بعد:&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   عزیزم لیاقت تو همین است که شرابخانه بند شده باشد و تو سرافکنده به خانه برگردی و به صدای &quot;شریف غزل&quot; گوش کنی و مثل یک گرگ ناکام بنالی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبا با زلف یار من چه کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زدی بر هم قرار من چه کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکدر گر نباشی با تو گویم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که با مشت غبار من چه کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذریم، بیا این هم سه شعر کوتاه از آن شعرهای کوتاهها!&lt;/STRONG&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;۲&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;محبوبم، &lt;BR&gt;نه اینکه غمهایم بیشمار نیستند&lt;BR&gt;و دستانم تنها نیست &lt;BR&gt;اما عشق تو&lt;BR&gt;توانم می دهد تا برخیزم &lt;BR&gt;در آینه نگاه کنم &lt;BR&gt;و به خیابان شوم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;۳&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;پیراهن سرخ به تو می آید&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;یا تو به پیراهن سرخ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;شگوفه ها را باد باردار می کند &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;یا زیبایی تو؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;۴&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;به دریا که نگاه می کنی محبوبم &lt;BR&gt;دریا نیز به زیبایی تو نگاه می کند&lt;BR&gt;نزدیکش نشو&lt;BR&gt;می ترسم &lt;BR&gt;به لحظه ای دستانش را باز کند&lt;BR&gt;و تو را با خود ببرد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;  
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان عزیزی که در مورد کتاب دومم&lt;FONT color=#ff3300&gt; &lt;STRONG&gt;&quot;بعضی زخم ها&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; سوال داشتند. متاسفانه تلاشم برای رساندن کتاب از افغانستان به ایران چندان که باید فایده نداشت. عبور کتاب از مرز از عبور آدمی زاد هم مشکل تر است، بخصوص اینکه اگر از یک کتاب به تعداد زیاد باشد. ( خوب این هم از ثمرات میراث زبانی مشترک چند هزار ساله است !!!). من با خودم صد جلدی آوردم که در همان مشهد خلاص شد اما امیدوارم ناشر عزیز بتواند راهی بیابد و کتابها را بتوان به ایران نیز رساند. مرا بسیار ببخشید. عذرخواهتانم و دستتان را می بوسم. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نامه ها ۷... به محمد رضا مسلمی - ۲ آپریل  ۲۰۱۲&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;   رفیق نازنینم. برادرم. دوستم. دلم. در تمام کوچه های مشهد به یاد تو بودم. رفتم سر قبر سمیه علیزاده و در راه یاد تو بودم. رفتم خیابان &quot;وحید&quot; و &quot;سی متری&quot; و یاد تو بودم و آن همه دیوانگی ها و شعرها و آوازها و چشم چرانی ها. قهوه خانه ها نبودند رضا&lt;SPAN class=text_exposed_hide&gt;...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;، قهوه خانه هایی را که من و تو با هم رفته بودیم ویران کرده بودند. جایش دکان زده بودند. ماست می فروختند. پفک می فروختند. ماکارونی می فروختند. آه آن همه دود در میان دیوارها ماندند. آن همه کلمه، آن همه حس، آن همه نگاه، آن همه حرفهای دل، حرفهای تنهایی، آن همه حرفهای تلخ، حرفهای شیرین همه شان لای دیوارها مانده اند هنوز و دلشان چقدر می گیرد که یارانشان دیگر نیستند. یارانشان هر کدام دود شده اند و رفته اند به قهوه خانه های دیگر یا رفته اند به شهرهای دیگر. آه شهرهای دیگر. شهرهای دیگر. شهرهای دیگر. شهرهای دیگر رضا. رضا. رضا. نمی دانم دوباره که ببینمت آیا باز می توانیم با هم بخندیم. من آدم پیچیده ای هستم. وقت می برد تا شرمم بریزد. وقت می برد تا راحت باشم. خودم باشم. آن بار هم تنها در آخرین دیدارها بود که پیش تو احساس شرم نداشتم. راحت بودم تا اگر فحشی می دهم، اگر چشم چرانی می کنم به موجودات داخل خیابان، تو درکم می کنی. تو و تو و تو و باقر رفیع. جایت خالی رضا رفتیم به بهشت رضا. یک جای خاصش که  قدیمی بود و برادر کوچک باقر هم آنجا بود. قبرها را سنگ نگذاشته اند. قبرها واقعا قبر هستند. واقعا حس می کنی حضور شگفت انگیز کودکان را. من چه حس عجیبی داشتم. دقیقا آرامش به تمام معنا را. آرامش واقعی را. یعنی به هیچ چیزی فکر نکنی. به هیچ چیز رضا. بعد بچه ها انگار می آمدند و بازی می کردند. در سکوت بازی می کردند. من یک دمپایی صورتی یافتم. بلندش کردم. دزدیدمش. با خودم آوردم در استرالیا. داخل یک پلاستیک مانده امش. آه تو کجایی رضا. کاش اینجا بودی و قلیان می کشیدیم و تو می خواندی: &quot;من و غربت، من و دوری...&quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;https://fbcdn-sphotos-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash4/p480x480/401653_10150543472171591_647986590_8823379_514104454_n.jpg&quot; width=434 height=323&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV id=id_4fa67154c60199950753708 class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;    &lt;STRONG&gt;رفتیم &quot;بهشت رضا&quot;. آدمها ایستاده بودند دور قبر&lt;/STRONG&gt;. برف باریده بود و آدمها ایستاده بودند. از میان آدمها گذشتم.یکی صدا کرد: &quot;الیاس&quot;. شنیدم و نشنیدم. رفتم جلو و به جمعیت سیاه پوش رسیدم. زنها که همیشه سیاه می پوشند. تنها صدای دختری را می شناختم که بلند&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt; بلند گریه می کرد. من چه حسی داشتم؟...خالی بودم. به طرز احمقی، خالی بودم. رفتم به طرف برفها. راه رفتم روی برفها. کلاغها غار غار راه می رفتند روی برفها. هر وقت دلشان می خواست پرواز می کردند. می نشستند روی درختهای مرده. &quot;ایمان مرصعی&quot; تلفن کرد. می دیدمش اما دهانش را نمی دیدم که آرام می گفت:&quot; الیاس جان، هوا سرد است، روی برفها راه نرو، بیا پیش بچه ها&quot;. برگشتم پیش بچه ها. دوستان قدیمی. بغلم کردند. آرام لبخند زدند. بوسیدند گونه هایم را. تسلیت گفتند. گفتند شعر بخوانم برای رضا. میکروفن را گرفتم. اولین جمله شعرم یادم نیامد. سکوت کردم. &quot; چشمانت را ....&quot; میکروفن خراب بود. &quot;رضا یاوری&quot; گفت از سیم میکروفن بگیرم. گرفتم. &quot; چشمانت را بستند/ دهانت را خورد کردند/ به همین سادگی تمام شدی...&quot;. آن روبرو &quot;جواد یونسی&quot; بود. تیز نگاهم می کرد. چقدر شکسته می آمد از آخرین باری که دیده بودمش در تهران. تهران گره خورده با &quot;سیدرضامحمدی&quot;. هفته بعد می روم تهران. سید رضا که نیست. سید رضا لندن است. اینجا هم &quot;بهشت رضا&quot; است. مشهد، پایتخت معنوی ایران است. ایران است و چهلم &quot;غلامرضا بروسان&quot; است. و ما مثل چهل سال پیش پالتو و کاپشن و ژاکت پوشیده ایم و آمده ایم سر قبر &quot;فروغ فرخزاد&quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 17:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستی تو نگرانم می کند </title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تقدیم به عسکر(سرباز) امریکایی که دلش گرفته بود:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT size=3&gt;شازیه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عبدالصمد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شعیب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نورالله&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عایشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زمری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حمیداالله&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زبیده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جلال الدین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نصیبه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عقیله&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نورمحمد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جان آقا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شفیقه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ایمل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شهرزاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در خواب بودند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;که عسکر امریکایی دلش گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آمد در قریه  قدم زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلش گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سیگارش را گیراند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلش گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تفنگش را نگاه کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تفنگش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; دلش گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد شانزده بار ماشه را چکاند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلش آرام گرفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و به پایگاه بازگشت.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i42.tinypic.com/hvb828.jpg&quot;&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H6 class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;الیاس، الیاس، الیاس گفتم بایست. گفتم بایست. حتی نگاهم نکردی، لبخند زدی، بعد خندیدی، خنده ات را باد به درخت ها برد. درخت ها شروع کردند به پچ پچ که باز... نه شرابی ننوشیده بودی اما کاش نوشیده بودی. مستی تو، مستی تو الیاس، نگرانم می کند. مستی احمقانه ی تو. یادت رفته همیشه می گفتی &quot;عشق&quot; وجود ندارد. وجود ندارد. بخصوص برای تو، برای تو که جمع اضدادی. جمع اضدادی. و حالا ...هی تو، دیوانه ی احمق. دیوانه ی احمق برو و خیالبافی کن. برو، برو الیاس. الیاس من....&lt;/FONT&gt;&lt;/H6&gt;
&lt;H6 class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/H6&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;در استرالیا هستم. از وطن بازگشتم و حس می کنم در وطن هستم. پیش از این چنین حسی نداشتم:&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;استرالیا استرالیا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;در تو زاده نشدم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;و ردّ دست پدرم بر درختانت نیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;اما تو وطن منی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;و امنی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;چون آغوش دور مادرم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 10:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوسیدن تو را</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;      در همین شهرم. شهری که تو در آنی. تو با تمام پاهایت و تمام دستهایت، و تمام موهایت و انگشتانت، و تمام گونه هایت و تمام لبهایت و تمام صدایت. در همین شهرم. تنها یک بار دیده ام تو را اما دلم جمع است، دلم آرامتر است، دلم شهرآشوب نیست، &quot;تروای&quot; غارت شده نیست چرا که تو در این شهری. در همین شهر و قدم می زنی. می روی دانشگاه، می روی پی نان، پی تخم مرغ، پی نوشابه و من دکاندارم. دکاندار تمام دکانهای این شهر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;    این شبها دیگر کابوس نمی بینم که نفس تو اینجاست و نفس تو امنیت است. امنیت، امنیت، امنیت. آه کاش وطنم بودی تو. وطنم بودی. وطنم. وطنم. وطنم بودی تا بی پروا نگاهت می کردم. بی پرواتر تلفن می کردم. بی شرم تر می خواستمت که بیرون برآیی. به &quot;کافی شاپ&quot; برویم، به سینما برویم، به &quot;پارک ملت&quot; برویم. چه حالی دارم، وصف ناشدنی است. بودن در این شهر، شهری که تو در آنی. بودن در زمانه ی تو. زمانه ی تو، زمانه ی تو. کاش وطنم بودی. وطنم بودی. وطنم بودی. وطنم بودی و من بی پرواتر می بوسیدمت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; این شعر را برای تو نوشته بودم ماهها پیش. برای تو نوشته بودم در آن تلخ روز و شبها که از تو دور بودم و بسیار دور بودم. &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از تو پُرم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی اینجا&lt;br /&gt;محله ای بدنام در&quot;ملبورن&quot;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;1&lt;/font&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختران بسیاری باز کردند سینه‌هاشان، رازهاشان&lt;br /&gt;دختران بسیاری اما محبوبم&lt;br /&gt;از تو پرم&lt;br /&gt;حتی اگر سینه‌های خامشت را ندیده باشم&lt;br /&gt;هر چه خاموشتر، لبریزتر، انتظارتر&lt;br /&gt;چون کوهی که از آن بالا می‌روی و دم نمی‌زند&lt;br /&gt;تا آن صبح که سینه‌اش را می‌گشاید &lt;br /&gt;و ذوب می‌کند اشیاء را&lt;br /&gt;آدمی هم اشیاست.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از تو پرم&lt;br /&gt;و گس لبهایت از هزار باکره بکرتر است&lt;br /&gt;گس لبهایت همان نفسی است که کشید&lt;br /&gt;آنکه اول بار تو را کشید&lt;br /&gt;خیره ماند و درماند&lt;br /&gt;ما &lt;br /&gt;حسرت اوئیم بوسیدن تو را.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به پوچی این هتل‌ها&lt;br /&gt;کافه‌ها &lt;br /&gt;ساحل‌ها &lt;br /&gt;اگر تو نبودی&lt;br /&gt;اگر تو نباشی&lt;br /&gt;دریا غرق می‌شود در رگهایم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt; &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;جدي 89&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;1-ملبورن: شهري در جنوب شرقي استراليا&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 02:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه های بسیاری از تو دارم </title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>
  

&lt;p&gt;&quot; بالاخره کتاب دومم چاپ شد&quot;. به این جمله فکر می کنم و اینکه در آن چه حسی است. چقدر خودخواهی است در این جمله؟ چقدر خوشحالی؟ چقدر &quot;ببنید مرا&quot;؟ چقدر &quot;باز هم می توانم&quot;؟ می توانم با کلمات بازی کنم. کلمات را به بیگاری بکشم. با کلمات راه بروم. بدوم. بخوابم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &quot;بعضی زخمها&quot;. چرا این نام را ماندم؟ کدام زخم؟ کدام زخمها؟ چه کسی می داند؟ چه کسی نمی داند؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;بعضی زخمها&quot; در &quot;کابُل&quot; سر باز زده. در کابل. در کابل عزیز زخمی ام. در کابلم و من اینجایم. کجایم من؟  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://i40.tinypic.com/1zb4e90.jpg&quot; /&gt; 
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;  زیرنویس:
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* این کتاب را می توانید از نشانی های زیر تهیه کنید:
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;افغانستان&lt;/strong&gt;.   کابل: کتابفروشی عرفان، کتابفروشی و انتشارات امیری
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                  &lt;strong&gt;مزار&lt;/strong&gt;: چهارراهی بیهقی ـ کتابفروشی و انتشارت تعلیمی
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                  هرات: راسته ی کتابفروشی های کتابخانه عامه، کتابفروشی ابدالی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                  لوگر: کتابفروشی ...؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ایران&lt;/strong&gt;.           مشهد: میدان سعدی، پاساژ مهتاب، کتابفروشی هیواد 
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                   تهران: ( بزودی اعلام می شود) 
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;


&lt;p&gt;برای بوسیدن تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردی را می کشتم که شبیه ترین من بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و آدمها نعره  می کشیدند: &quot;بکُش&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &quot;ر ُم&quot; بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; منزلی همتای تو بسازم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاخ مدائن را ساختم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیر شده بودم که آمدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; زیر چشم نگاهم کردی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; زیر لب گفتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;دیوانه!&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشک مادرم را دیدم و ندیدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شک نکردم به سفر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر قندهار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &quot;مزار&quot; بودم من و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &quot;هزاره&quot; بودم من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تجربه های بسیاری از تو دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باز افسونت می شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; alt=&quot;afsoon. painted by Elyas &quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i43.tinypic.com/13zoa38.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 27 Oct 2011 10:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکه های پیچیده در پارچه سفید را </title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description> &lt;FONT size=3&gt;   &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;   قرار است اتفاقی بیافتد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; تمام جزئیات را هم نوشته اند. چطور، کی، کی  و کجا. همه چیز معین شده و &quot;ساعت‌ها&quot; در دلشان لحظه شماری می کنند برای رسیدن به آن لحظه. به آن لحظه که تکراری نیست و اتفاق است. البته آدمی هم پیچیده است. هزار رقم سلول و رگ و ملوکول دارد. آدمی شهری است با کارخانه‌ها و کارگاه ها و مکتب‌ها و قمارخانه ها و میخانه ها. و شب، که سکوت است و مردمان خوابند آدم می تواند بوی های دورتری را حس کند. و یکی از آن بوها، بوی اتفاقی است که قرار است بیافتد. حس می کند اما خسته است، بی حوصله است، کارهای مانده بسیاری برای فردا دارد و خوابش می برد. خوابی پریشان. این است که نمی تواند پیش تر برود. و به ماهیت اتفاق پی ببرد. خاصیتِ محدودِ آدمی است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;      &lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;قرار است اتفاق بیافتد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;. و تو این را حس کرده ای. مهم نیست در کجا هستی. در چایخانه ای در قندهار یا در سرکی در پاریس یا دانشگاهی در سیدنی. حس می کنی و بی تابی. بی تابی و آب می نوشی. بی تابی و به دختر رومانیایی زنگ می زنی، بی تابی و کنار دریا قدم می زنی، غروب خورشید را می بینی. اما اما خورشید آهسته تر از همیشه می رود و سرخ تر از همیشه میرود چرا که قرار است اتفاقی بیافتد و تو می دانی و نمی دانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;     &lt;FONT color=#6600ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;چه بی حیاست ساعت چه بی حیاست تلفن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;. چه بی حیاست تلوزیزیون وقتی زن زیبا سلام می کند و با بی حیایی می گوید: ...&quot; در ساعت چهار و پنجاه دقیقه صبح اتفاق افتاد&quot;. و تو زار می زنی. زار می زنی در دلت. کجا بودی در چهار و پنجاه دقیقه صبح؟ خواب بودی؟ کدام تکه خواب بود آن لحظه؟ زار می زنی در دلت که &quot;های من می شناسم آن تکه های پیچیده در پارچه سفید را، من می شناسم آن دیوار رنگ پریده را، آن خاکها ، آجرها ، فرش ها را. من می شناسمشان. تمامی آن جزئیات را می شناسم. و عکسهای باقیمانده بر دیوار را و می دانم نامهایشان را، ایوب،  زیور، عُمَر وشازیه. ای خدا، ای خدایی که وجود نداری و دلت از سنگ است و دلت از سیمان است، تو بزرگی و قهاری و جبّاری و مجنونی و سادیسم داری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تنهایی&quot;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;by me &quot; src=&quot;http://i51.tinypic.com/14j719d.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=impact&gt;توانی برای گفتن و فکر کردن ندارم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حس و خونم را گرفته اند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و در رگهایم شراب و دود ریخته اند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;FONT size=4 face=impact&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;FONT size=4 face=impact&gt;چه سرشارم از شادی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و چه سرشارم از پوچی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 19:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگرگونه</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نشریه تخصصی شعر &quot;لیچار&quot; به تازگی شروع به کار کرده است. من هم سهم کوچکی( دبیر بخش شعر سپید دیروز) در آن دارم و امیدوارم از  عهده برآیم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامهای ارزشمندی را در این نشریه می بینید که  آثارشان ارزش خواندن را دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینک وبسایت: &lt;A href=&quot;http://lichaar.com/&quot; target=_blank&gt;نشریه الکترونیکی لیچار&lt;/A&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح رفتن بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسیدی: برمی گردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت نکردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نمی دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نشستم در تاکسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تاکسی دور شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه نکردم به پشت سر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که عشق ما  دیگرگونه بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و غمگین و پنهان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;drwing by Elyas &quot; src=&quot;http://i55.tinypic.com/2daxeue.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 07:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ غمگین در خونشان (خونمان) جریان دارد</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;تکه نامه ۵ - به ر.ص&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN&gt;
&lt;P&gt;سلام ر.... عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   اینکه هموطنم هستی بخصوص و اینکه آدمها معتادند به این طبقه بندیها، تقسیم ها، شباهتها و... آری بخصوص اینکه هموطنم هستی اما خودت هستی و می خواهی خودت باشی. می خواهی تازه باشی. جوان باشی. شور داشته باشی. شور باشی. شورشی باشی. عصیان کنی بر عادتها و سنت ها و فرهنگ غمگین مردمانی که جان و ناموس و مالشان در دست دیگران است. دیگرانی که قرنها قبل برایشان مقدر کرده چطور پاک باشند. چطور خودشان را پاک کنند. چطور بیاشامند. راه بروند. بشاشند. چطور.... چطور ...... و این فرهنگ غمگین در خونشان (خونمان) جریان دارد. بعضیهاشان عصیان می کنند. می تازند. می گریزند. بعضی هاشان پایشان و جیبشان قد می دهد. می گریزند به آسمانهای دیگر. آسمان لندنی. لس آنجلسی. کلنی. آدلایدی. و هورا می کشند در خیابانها. بغل می کنند هر سینه ی بیرونی را. سیگار می کشند پشت سر هم. شراب می خورند (نمی نوشند) مثل آب. اما هی، بلد نیستند چطور ادای مستها را دربیاورند. حتی وقتی مستند، فکر می کنند. فکر هزار چیز و هزار جا و هزار کس را. مواظب اند، می شرمند، بی چم راستند. بیشترشان (مان) قد نمی دهد پاهاشان می مانند. افتخار می کنند به همه چیزشان. غیرتشان، تاریخ، شجاعت، شهدا و بزرگانشان. بعد شک می کنند. بعد می شورند. شورش می کنند. بعد می خورند. هم چپاک و سیلی هم چیزهای دیگر. بعد ساکت می نشینند. کارمند می شوند. کارگر می شوند. چاه کن می شوند. منشی می شوند. بعد می پوسند. می پوکند و ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;جون ۲۰۱۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i55.tinypic.com/qs9o95.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مشق آبها را می نویسم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      اولین کتاب از &quot;نسیم جعفری&quot; است که خوانده ام اما این اولین کتاب او نیست. چهار کتاب به زبانهای فارسی و ترکی از او منتشر شده است. نسیم جعفری اکنون شاعر شناخته شده ای است. هر چند این ماههای آخر نامش بیشتر روی زبانهاست بخصوص بعد از برگزیده شدن کتابش در جایزه خورشید. همینطور حرف و حدیث هایی که در روزنامه ها و وبلاگ ها منتشر شد/می شود. بی پرده اینکه چند نفر به ایشان اتهام سرقت ادبی زده اند و شباهت هایی بین آثار ایشان و شاعران دیگر دیده اند. جایی برای نام بردن از کسی نیست اما باید به او بگویم که از جهتی باید خوشحال باشد. همینکه به این بهانه کتابش را خیلیها خواهند خواند. (و برای شاعر جماعت داشتن خواننده آنهم خواننده دقیق! آروزست). من نیز خواندم و به خاطر همان ادعاها دقیق تر خواندم. شعرهای خوبی در این کتاب است که ارزش خواندنش را داشت/دارد. آن تکه ها نیز که چند نفر خرده گرفته بودند را نیز خواندم و بسیار بی انصافی و ناجوانی و البته ناشیانه است اتهام سرقت ادبی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نسیم می گویم که در گوشه خلوت خودت بنویس و بنویس. یک دقیقه از وقتت را به خواندن اراجیف دیگران نگذران. خوانندگان شعرهایت خود خواهند دریافت حقیقت را. و البته می دانم او با این بادها نمی لرزد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یک شعر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر پله نشسته ای با زیبایی ات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با کفشهای کتانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ژاکت سبزت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیره مانده گونه هات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پلک هم نمی زند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چای تازه دم است نفست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عابران خسته غروب را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو رفته ای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر پله نشسته زیبایی ات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Jul 2011 19:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهشان کن آنطور که خودت هستند</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;۱- تکه نامه ۴، به: لطیفه.ع&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;در آغوش زنی به نام گوهرشاد&quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   این می تواند نام یک کتاب باشد. نام یک داستان. یک داستان بلند. یک داستان کوتاه یا حداقل یک شعر. اما شعر نه. شعر کوتاه است. شعر را تنها شاعران می خوانند. و شاعران از صدشان، یکی شعور ندارد. تنها بلدند ببافند و بلافند و نق بزنند و زر بزنند. شاعران شکوه کردن را کار می بینند و بنایی و رنگ کاری و چاه کنی را بیکاری می پندارند. بیشترشان حتی یک روز هم نچشیده اند تیزی سیمان را وقتی لای پوستشان رفته و زخم شده. آنها شعرشان به پوچ نمی ارزد. من نیز یکی از آنانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   باید از یک جایی شروع کرد. همین ده دلار در ماه. همین نجات یک دختر برای یک ماه، یک دنیا ارزش دارد و همه چیز است. شروع کن و تلاش کن و امیدوار باش و شادی حقیقی در نگاههای معصوم تنهای دختران وطنت ببین. از نگاهاشان قصه هاشان را بخوان، درک کن، باور کن. نگاهشان نکن آنطور که تو خوشبختی یا بیشتر می دانی و می فهمی و درس خوانده ای. نگاهشان کن آنطور که خودت هستند. خود خودت و تو هم یکی از آنها بودی اگر نوزده سال پیش پدرت فال حافظ نمی گرفت و &quot; بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم&quot; نمی آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  .... یک مرکز کوچک درست کن با دوستان همدلت. این مرکز دفتر و دستک نمی خواد. یک قفسه می خواهد با چند پوشه و ... و از همین شروع دقیق باش و همه چیز را نگه دار. هر یک دلاری را که می فرستد کسی و هر رسید و هر رسید خرید و هر قراردادی را نگه دار. در مملکت عجیب تو و من کار کردن با مردم &quot;خون جگر خوردن&quot; است. همچنانکه نیازت دارند، می خواهندت، دوستت دارند در همان لحظه حسودند، عیاشند و مرددند. همیشه فکر می کنند پیاله ای زیر پیاله است. همیشه فکر می کنند هیچ کسی بی نیت خبیثه ای برای کس دیگری کار نمی کند. حتما سرش در جاهای دیگر است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بگذریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم خوبم. سپاس از توجهت اما من خودم خودم را می شناسم و نیازهایم را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;۲- یکی از طراحیهای&lt;/STRONG&gt; مان: &quot; عشق افغانی &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i55.tinypic.com/14wgj7n.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;۳- ترجمه شعر &quot;صدای موهوم  &quot; توسط یک دوست واقعا خوب &quot;روشنک امرئین&quot;:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;In all those moments I stared at you&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;You couldn’t look into my eyes&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;You told me to turn my face&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;So your whip could fly more freely &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;I&gt;How shameful you are now&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;No one knows&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;You stared at my neck &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;And a craving came to your mind&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;But you knew the verses of light:&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;“I take refuge to God from Satan”&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;“I take refuge to God from Satan”&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Satan had ran away&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;And I was left alone with you&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;I&gt;How similar you are to me &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;I&gt; &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I know you. We are the children of one Adam&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;These were my last words &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Before your finger mix with the veins of my neck&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I wish I let out a more beautiful cry&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;So that every night you don’t get scared like this&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I wish one day you wake up&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;And forget that you have murdered me&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;But that hidden wind in the trees&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;That unknown bird by the window&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;This calm shadow that follows you&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;This murmuring voice in your head is me&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I can’t help it&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I have so much to tell you&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;You and I are both dead&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Only you can breath and I can not.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر می خواهید شعر را به فارسی بخوانید گزینه ادامه مطلب را بزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 May 2011 10:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا آنها را نتراشيده بودم؟</title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>  &lt;STRONG&gt;نمي‌دانم اين چيست.(&lt;/STRONG&gt; شما چه مي‌ناميد؟) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;     همه جا را گشتم و نبود. هر چه فكر كردم عقلم به جايي قد نداد. و اين شد كه خواب آمد و مرا به تختخواب برد. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت وقتي بيدار شدم صدايي از سقف نمي‌آمد. انگار مرد چاق منزل بالا مرده بود و ديگر هرگز خميازه نمي‌كشيد. ترسيدم؟ آري ترسيدم از اينكه صد و چند كيلو مرگ دقيقا در بالاي سرم منتظر بود تا  بو بگيرد و  بيايند سراغش و خاكش كنند. بعد حس كردم واقعا تنهايم و &quot; واقعا تنها بودن&quot; هوس‌انگيز است. زيرپيراهني‌ام را كشيدم. تنبان و شورتم را نيز. به آلتم نگاه كردم كه &quot;مردّد&quot; بود. تنها همين كلمه به ذهنم آمد. نخواستم فكر كنم مردد ماندن بين چي و چي. تنها لبخند زدم احتمالن از اينكه خيالم را عقابي فرض كردم و گفتم برود هر جا كه مي‌خواهد. و اينطور بود كه آن فكرها آمدند. افكاري كه در روشنايي از آن مي‌گريزم. زشت، كريه، بي‌وجدان، بي‌شرم، حرامزاده، نامسلمان، ابليس... اينجا را باز هم لبخند زدم.  بلند شدم. چراغ خاموش بود اما نوري بي‌حال از كلكين مي‌آمد و مي‌توانستم ميز و ديوار و تابلوهاي نقاشي را ببينم. از راهرو طولاني گذشتم و به توالت رسيدم. ايستاده شاشيدم. رنگش قهوه‌اي تيره بود. مطمئن نبودم فقط حدس زدم قهوه‌اي تيره باشد، شايد هم سرخ كمرنگ بود. بعد به صورتم آب زدم و به آيينه نگاه كردم. چين‌هايم عميق‌تر شده بودند، موهايم پريشان‌تر و دهانم بزرگتر. فكم جلو آمده بود و به راحتي دندانهايم را مي‌ديدم كه از لب‌هايم بيرون مي‌زدند. يك مشت آب ديگر پاشيدم. به يك لحظه خشك شدند. تنها يك قطره خشك نشد. از  گوشه چشمم  پايين مي‌آمد و به چانه‌ام رسيد. چند لحظه همانجا ماند و در يك لحظه سقوط كرد. افتادنش را تماشا كردم. از گردنم گذشت. از كنار سينه‌ام و موهاي سياه و پرپشت دور پستانهايم گذشت. از نافم گذشت. ياد مادرم افتادم. &quot; ناف هر كسي را به چيزي بريده‌اند، يكي را به خوبي، يكي را به پستي&quot;. قطره، از شرمگاهم گذشت، از ران‌هايم  - جوانترين نقطه بدنم- و مابين پاي راستم افتاد. درد عميقي در تمام بدنم پيچيد. قطره پوست را سوراخ كرده بود و زخم زشتي را شروع كرده بود كه مدام بزرگتر مي‌شد. مي‌خواستم فرياد بزنم اما دهانم به سختي باز مي‌شد. چيزي ميان دندانهايم گير كرده بود.  فكر كردم، موهاي درون بيني‌ام زياد شده‌اند و  نمي‌توانم خوب نفس بكشم. كم‌كم آنقدر سخت شد كه هنگام نفس كشيدن صداي بدي از بيني‌ام مي‌شنيدم. انگشتم را بين دهانم بردم. انگشتم چيزي را لمس كرده بود. چيزي شبيه پارچه بود. به زحمت آن را بيرون كشيدم. يك&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تكه پارچه بود. يك تكه پارچه قرمز از يك پيراهن يا يك دامن يا لباسي ...گيچ شده بودم. فقط حيران ماندم. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  بوي بدي از دهانم مي‌شنيدم. &lt;/SPAN&gt;انگار مرده‌اي در رگهايم پوسيده بود. انگار خورده بودم او را بي آنكه مطمئن باشم &quot;حلال&quot; بوده يا &quot; حرام&quot;. رفتم طرف كلكين. شمع و مجسمه گلي را كنار كشيدم. ناگهان كيف جيبي‌‌ام را ديدم. خشكم زد. تمام مدت اينجا بوده؟ چطور اينجا؟  برنداشتمش و خواستم جمله‌ درون ذهنم را كامل كنم. &quot; كلكين را باز مي‌كنم&quot;. جلو رفتم اما هرچه تلاش كردم، دستم نمي‌رسيد. تعجب كردم. هميشه به راحتي مي‌توانستم اين كار را كنم. كوتاه شده بودم؟ دوباره به آينه برگشتم.آينه تمام بدنم را برانداز كرد. پر از مو بود. حتي روي صورتم موهاي زيادي روئيده بود. چرا آنها را نتراشيده بودم؟ فكر كردم خيلي زشت شده‌ام. به خاطر همين است كه هيچ دوستي ندارم. و تك و تنها توي اين خانه بزرگ زندگي مي‌كنم. توي اين محله سوت و كور كه هيچ كسي در كوچه‌هايش قدم نمي‌زند و هيچ كودكي در آن نمي‌خندد. دلم گرفت. گريه‌ام گرفت. اشكي به پائين غلتيد. با دستم كه حالا فقط سه انگشت پراز مو بودند گوشه چشمم را پاك كردم. سرم را به زير انداختم و به اتاق خواب برگشتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=left&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;دوازدهم جون ۲۰۰۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300 size=4&gt;تكه نامه ۳&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;- به: پ.پ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    .... آري چيزي بين ما هست. چيزي كه .... اصلا لازم نيست نامي داشته باشد. گاهي بعضي چيزها بايد بي نام بماند، ناقص بماند. مثل داستانهاي من،‌ بعضي شعرهاي من. مثل  بعضي عكسهاي تو كه سايه موهومي را از دور نشان مي دهد يا گوشه اي از ژاكت سفيد كه به &lt;STRONG&gt;بدني از پوست و &lt;FONT color=#ff0000&gt;خون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; وصل‌اند.  امروز زني را ديدم كه معمولا هر پنجشنبه بعد از ظهر مي‌بينم. در حقيقت يكي از استادان دانشگاه است اما حالا برايم يك دوست است. منتظرم مي‌نشيند در كافه‌اي دنج. دقيقا روبروي آن مطب است كه گاهي به آن مي‌روم. امروز هم بايد مي‌رفتم. همين زن  Cheri برايم پيدا كرده.  اصرار دارد بروم به ديدن كسي كه حرفهايي تكراري را در گوشم مي‌خواند و قرص‌هايي را كه نمي خورم مي‌نويسد. جايي زير سينه‌ام درد مي‌كند گاهي. از مطب بيرون آمدم و به چري پيوستم. نشستيم روبروي آفتاب، دقيقا روبروي جاده. تنها شيشه‌اي بزرگ فاصله ما بود ميان آدمهاي خيابان و ماشينها و سگهاي خوشبخت كه با صاحبانشان قدم مي‌زدند. من سعي مي‌كنم در جهتي بنشينم تا بتوانم آدمهايي را كه مي آيند و مي روند را ببينم. بخصوص كسي را كه قهوه درست مي‌كند و لبهاي تلخ ِ شيريني دارد و گردن ِمستِ هوس آلودي دارد. نگاه مي‌كنم كه با كدام دست قهوه را در پياله مي‌ريزد. چطور سرش را بلند مي‌كند و به مشتري لبخند مي‌زند و سعي مي‌كنم يادم نرود وقتي از كافه بيرون مي‌شويم. سرم را بچرخانم و باز هم نگاهش كنم و تنها بگويم :&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;see  you&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و او هم لبخند بزند و به عادت هميشگي بگويد: see you&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چري هم همين را مي‌گويد اما در صداي او رازي نيست و در  لحن من هزار شعر و هوس نهفته است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; با چري از همه چيز حرف مي‌زنيم. از جنگهاي قبيله‌اي افغانستان، از زنداني‌هاي بعد از انتخابات اي‌.ران، از خاطرات آوارگي. مولانا و شعرهايش. زندگي در مهاجرت. عاشق شدن در غربت. دروغ و تباهي. تنهايي و تنهايي. چري به زبان و هنر پارسي دلباخته است. برای اولین بار از مولانا می شنود و قرار است بخواند. با حرارت دستهاي لاغرش را بالا و پايين مي‌برد و &lt;STRONG&gt;مردمكهاي چشمانش كوچك و بزرگ مي‌شود،&lt;/STRONG&gt; وقتي مي خواهد از زيبايي يك نقاشي يا عكس تعريف كند. اتفاقا از همان عكس تو هم گفتم و اينكه صاحبش را يافته‌ام و اينكه پيش از آنكه صاحبش را بيابم، چيز موهومي در آن عكس يافته بودم. بگذريم ( انگار من خيلي حرف زدم) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;از آدم ها فقط خاطره می ماند&lt;/STRONG&gt; پ... عزيز. من که عادت کرده ام به یادها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو حرف بزن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;اگوست ۲۰۱۰&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یک نقاشی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; از &lt;FONT size=1&gt;خودمان:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;for Cheri&quot; align=baseline src=&quot;http://i55.tinypic.com/2ytr7yc.jpg&quot;&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;در نزديكي من دختري هست كه بسيار زيباست و زيباست و ظريف است و زيبا است و دلي دارد غمگين چون دخترک ‍ژاپني‌اي كه مادرش را سونامي برده يا دخترك كابلي كه براي ده دلار باز هم در خانه سرخ را مي‌زند و دخترك ابورجينالي (ساكنان بومي استراليا) كه بي‌توجه به حامله‌ بودن، پشت سر هم سيگار مي‌كشد. هر وقت به او نگاه مي‌كنم محو زيبايي‌اش مي‌شوم و شرمسار تنهائی اش. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=3&gt;بی نشان،&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; نشان امید است، نشان امیدوار بودن، نشان آوارگی است، نشان سفر است، نشان رفتن، دل کندن، گریستن، نگاه کردن به پشت ها است. &lt;STRONG&gt;بی نشان،&lt;/STRONG&gt; نشان غربت است. غربت و همیشه غربت. &lt;STRONG&gt;بی نشان&lt;/STRONG&gt; نشان زن است، زنی زمستانی، زنی فریادکش. دختری با هزار غم و هزار و یک آرزو. &lt;STRONG&gt;بی نشان&lt;/STRONG&gt; نشان &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;صفیه بیات&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینک وبلاگ بی نشان: &lt;A href=&quot;http://safiabayat.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;وبلاگ صفیه بیات&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Apr 2011 21:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چيزي </title>
<link>http://elyasalavi.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;الف&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;- اين هم &lt;STRONG&gt;چيزي&lt;/STRONG&gt; فالبداهه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ايوان منزل دوم ايستاده باشي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روبريت جنگل و تاريك&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مرگ فكر كني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ چيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه هميشه به آن فكر مي‌كني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ همان آبي است كه از آلتت مي‌ريزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كيف دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد دارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افسردگي دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و درخت عريان شده در باد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مي‌گويي: &quot;عريان&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; او جان مي‌دهد در باد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا تو شعر بسازي در باد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاعران چيستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سيگارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي‌بافند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي‌لافند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خواب با هزار و بيست و چهار زن مي‌آميزند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در ايوان منزل دوم دود مي‌شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;نهم آپريل دو هزار و دريوزگي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لام-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;تكه نامه ۲ - به: ج.و&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;... بلی آدمی آنقدر گیج می شود و شلوغ می شود و افسرده می شود و خسته می شود و مست می کند و بیمار می شود و بیکار می شود و بیکاره می شود و آنقدر کار می کند و آنقدر پول درمی آورد و آنقدر خرج می کند و آنقدر حسادت می کند و آنقدر دیگران را حسود می کند و آنقدر به ویترین ها خیره می شود و آنقدر به بدنها خیره می شود و آنقدر به آرزوهای دور و دیرش خیره می شود که خوابش می برد. و در خواب هم کابوس داشتن ها و نداشتن ها تنهایش نمی گذارد. خواب کافی نمی تواند. دو ساعت بیشتر هم می خوابد و دوش می گیرد و باز هم چشمانش پف دارد. چشمانش خسته است. چشمانش خمار است. در چشمانش همیشه یک حسرتی است...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;فبروری دو هزار و یازده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ا&lt;/FONT&gt;ین هم یکی از نقاشی هایم:&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT size=1&gt;( برای دیدن نام رویش کلیک کنید)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;i love gun, mother fucker gun&quot; hspace=0 src=&quot;http://i52.tinypic.com/b6u55e.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;م-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; تنها کسی که می تواند تو را به خاک سیاه بنشاند، یک دوست کاملاً مورد اعتماد است. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=5&gt;ذالك‌ الكتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Apr 2011 21:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>elyasalavi</dc:creator>
<guid>http://elyasalavi.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

